/**
Warning: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /home/theorium/theorium.net/wp-content/themes/disto/functions.php:931) in /home/theorium/theorium.net/wp-includes/feed-rss2.php on line 8
نوشته بخش چهارم ؛ استیون هاوکینگ و ابر گرانش اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>
بخش چهارم ؛ استیون هاوکینگ و ابر گرانش ؛ استیون هاوکینگ با پیش نهادن مجموعه معادلات که بین گرانش و سایر نیروهای بنیادی ارتباط برقرار میکرد، درصدد برآمد کار بسیار دشوار اصلاح این نظریه ها را برعهده بگیرد. جستجو شروع شد، اما نقطه آغاز کجا بود؟
ابرگرانش هشت بعدی به علت دشواری زیاد کاربردش آن گاه که فرض کرد تعداد انواع مختلف ذرات بنیادی کمتر از ۱۵۴ نیست کنار نهاده شد.
نظریه ابرریسمان ها نیز به سبب پیچیدگیهای حیرت انگیز و خارج از حد تصور کاندیدای مناسبی نبود، از جمله این پیچیدگی ها این بود که تعداد ابعاد آن کمتر از بیست و شش نبود.
پس از آن نظریه سوراخ کرم (TOE) پرداخته شد که بنابرآن سیاهچاله ها در درون عالمهای دیگری ناپدید و در آن جا به صورت سپیدچاله ظاهر شده و هرچه راکه بلعیده اند بیرون می دهند.
به نظر می رسد علم به سادگی تسلیم نمیشود. بنابرنظر دانشمندان نظریه همه چیز قطعاً روزی کشف خواهد شد. فقط یک گرفتاری وجود دارد هرگاه معجزه ای رخ ندهد این نظریه چندان پیچیده خواهد بود که غیرقابل فهم خواهد شد.
اما معجزه ها اتفاق می افتند. در ۱۹۸۸ اولین کتاب استیون هاوکینگ با عنوان «تاریخچه مختصر زمان: از مهبانگ تا سیاهچاله ها» چاپ شد. کتاب هاوکینگ حاوی اطلاعات زیادی است. البته مفاهیمی که در آن مطرح شده اند دشوارفهم هستند.
اما استیون هاوکینگ به خوبی از پس ساده سازی آنها بدون اینکه ساده انگارانه شوند برآمده است ، او در نتیجه گیری کتاب درمورد مفاهیمی چون ماهیت خدا و نظریههای وحدت یافته(نظریههای همه چیز ) صحبت می کند؛ در عالم هاوکینگ برای خداوند جای خیلی زیادی وجود ندارد، هرچند که خداوند از قدرت انتخاب به وجود آوردن عالم برخوردار است، حتی اگر این انتخاب به تدریج راه زوال پیموده باشد-زیرا عالم باید آفریده میشدو باید به طریقی آفریده میشد که آفریده شد. چرا؟ «چه بسا فقی یک یا تعداد اندکی نظریه های وحدت یافته ی کامل مانند نظریه ریسمان آمیخته، پرداخته شده و وجود داشته باشد که خود سازگارند و وجود ساختارهایی به پیچیدگی آدمیان را امکان پذیر می کنند که این آدمیان میتوانند قوانین عالم را بکاوند و درباره ماهیت خدا به پرسش بپردازند. »
چنین نظریه ای به همان ترتیبی که یک مار دم خود را میبلعد، یکپارچه و وحدت یافته است. هاوکینگ پس از انتشار کتاب پرفروش خود که طی ده سال بعد از انتشار به سی زبان ترجمه شد و شش میلیون نسخه از آن به فروش رفت به سرعت مشهور شد و در حکم یکی از دیدنیهای کمبریج درآمد. یک فیلم تلویزیونی درباره هاوکینگ تحت عنوان ارباب عالم ساخته شد. اما زندگی زناشویی وی با جین عاقبت خوشی نداشت.
هاوکینگ با الاین میسن پرستارش که درضمن همسر دوست او دیوید میسن،مهندس کامپیوتر بود به یک آپارتمان اسباب کشی کرد. از ابرریسمان به زرق و برق. در سال ۱۹۹۰ سرانجام سروکار هاوکینگ به هالیوود افتاد و در آن جا با استیون اسپیلبرگ دیدار کرد و آن دو توافق کردند که فیلمی با موضوعیت تاریخچه مختصر زمان با تهیه کنندگی اسپیلبرگ بسازند و بنابر پیشنهاد هاوکینگ نام آن را بازگشت به آینده ۴ بگذارند.
اگرچه استیون هاوکینگ علاقه مندی نسبتاً آشکاری به کسب جایزه نوبل از خود نشان داده است اما چند عامل بخت و اقبال او برای دریافت این جایزه را کمرنگ کرده است. اول آنکه کیهان شناسی در فهرست رشته های علمی ای که جایزه نوبل به آنها تعلق میگیرد قرار ندارد اگرچه تابه حال چندین بار نوبل فیزیک به کیهان شناسان تعلق گرفته است و دوم آنکه کارهای هاوکینگ را نمیشود اثبات کرد، در واقع علم هنوز هم نتوانسته است وجود سیاهچاله ها را ثابت کند.
شناسنامه نظریه
تاریخ (ارایه نظریه یا بازه زندگی) ← ۱۹۴۲ – تاکنون
نوشته بخش چهارم ؛ استیون هاوکینگ و ابر گرانش اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>نوشته بخش سوم ؛ استیون هاوکینگ ؛ قضیه تکینگی اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>
بخش سوم ؛ استیون هاوکینگ ؛ قضیه تکینگی ؛ بنابر قضیه تکینگی او ستاره رمبنده باید درست مطابق آنچه ویلر پیش گویی کرده بود رفتار کند. این ستاره باید یک تکینگی تشکیل دهد که در آنجا زمان بازمی ایستد و قوانین فیزیک دیگر کارساز نیستند و حتی اگر به طور ناموزونی به درون خود منفجر شود، ماده بعدازاین اتفاق دیگر به گذشته خود رجعت نمیکند تا دوباره منبسط شود. هرستاره به افق رویداد خودش منفجر خواهد شد که درآنجابه سیاهچاله بدل خواهد شد.
اما پنروز اثبات کرد که فراسوی این نقطه ستاره رمبنده همچنان به فشرده شدن وکاهش ادامه میدهد. در واقع کوچک شدن شعاع آن با چنان شدت فزاینده ای ادامه خواهد یافت که سرانجام حجمش صفر و چگالی اش نامتناهی خواهد شد.
به بیان دیگر این ستاره از قوانین گرانش تا حد داشتن جرم اما بدون بعد، تخطی میکند. به همین ترتیب فضا-زمان و نور نباید فقط به داخل یک چاله فروکشیده شوند، این ها به طور نامتناهی با نقطه ای پیوند تنگاتنگ میخورند که درآن نقطه ناپدید می شوند.
تمام این اتفاقات در داخل افق رویداد خواهد افتاد وبنابراین غیرقابل مشاهده و نامریی خواهد بود. اما افق رویداد در هر حالتی منقبض یابه درون خود منفجر نمیشود:درنقطه ای که ستاره منفجرشونده به درون خود به سیاهچاله تبدیل میشود بدون تغییر باقی خواهد ماند.
هاوکینگ شروع به مطالعه جزییات ایده های پنروز کرد و درضمن این مطالعه ایده ای بدیع و شگفت انگیز در ذهنش شکل گرفت. هاوکینگ از خود پرسید که آیا یک سیاهچاله میتواند به نحوی مسیر عکس را طی کند یا خیر.
وی سپس این ایده را درباره کل جهان هستی به کار گرفت. چه میشد اگر این عالم در حال انبساط در مسیر برعکس دیگر چیزی جز ستاره رمبنده عظیمی نباشد،زمان به داخل سیاهچاله میرود و نابود می شود: اگر این فرایند برعکس میشد،مستلزم آفرینش و ایجاد زمان بودوبه همین ترتیب فضابود.
ماده بایستی ازنقطه ای بی نهایت چگال اما بدون بعد ناشی شود واین نقطه باید مهبانگ(انفجار بزرگ)،اقلاً،همان عمل آفرینش باشد.
نظریه نسبیت دوطرفه عمل میکرد و صادق بود. با شدید شدن میدان گرانشی ، فضا-زمان ، ماده و تابش فشرده و متمرکز می شدند، با گسترش و تضعیف میدان گرانشی ، فضا-زمان باز وگشوده وتابش و ماده پخش میشوند.
هاوکینگ موفق شد نشان دهد که در گذشته دور یک تکینگی وجود داشته است که زمان از آن آغاز شده است و اگر عالم از انبساط باز میایستاد و شروع به انقباض میکرد سرانجام به درون خود میرسید و به یک تکینگی وبه اصطلاح «قرچ قروچ بزرگ» (big crunch) ختم میشد.
دراین صورت امکان دانستن این که پیش از آغاز عالم چه اتفاقی افتاده یا پس از پایان یافتن آن چه رخ داده، وجود نداشت زیرا تحت چنین شرایطی چیزی همچون زمان وجود نداشت و فضا هم در کنار ماده وجود نمی داشت.
در سال ۱۹۷۱ بود که ایده ای مبنی بر شکل گرفتن تعدادی «کوچک سیاهچاله» بعد از مهبانگ به ذهنش رسید. این سیاهچاله ها چندان متمرکز و چگال بودند که باوجودی که بزرگ تر از یک فوتون نبودند یک میلیارد تن ماده در آنها میگنجید. هاوکینگ نشان داد که این کوچک سیاهچاله ها یگانه اند ، این یگانگی ناشی از جرم عظیم و نیروی گرانش بسیار زیاد آنها است که پیروی از قوانین نسبیت را ایجاب می کند، درعین حال ابعاد این سیاهچاله ها باید چندان کوچک و ریز باشد که از قوانین مکانیک کوانتومی پیروی کنند.
در نتیجه این نظر مطرح شد که در آغاز نسبیت و مکانیک کوانتومی باید یکی بوده باشند. از لحاظ فلسفی ، دراین حال علم با دو امکان هیجانی و متناقض مواجه شده بود که هردو را میشد «پایان راه علم» نامید.
کوچک سیاهچاله ها نشانه این بودند که روزی باید نظریه ای پرداخته شود که همه چیز را توضیح دهد. درعین حال تعداد بیشتر سیاهچاله ها (که تکینگی ناشی از رمبشی گرانشی در آنها به معنای نفض تمام قوانین شناخته شده فیزیک و درنتیجه محال بودن پیشگویی آنچه در آینده اتفاق میافتد بود ) نشانه آن بودند که عالم به سادگی پذیرای توضیح علمی نیست.
دیدن درون سیاهچاله ها ناممکن شده بود و لی حدس و گمان در خصوص آنچه در درون این قلمرو ممنوع اتفاق میافتاد همواره امکان پذیر بود.
در همین حال ویلر به حدسی به نام «قضیه بی پرزی» دست یافت؛ بنابراین قضیه هر سیاهچاله در جایی که فقط سه پارامتر یعنی جرم، حرکت زاویه ای و بار الکتریکی اعتبار خود را حفظ میکنند پس از کوتاه زمانی به یک حالت پایا میرسد یعنی وقتی چیزی وارد سیاهچاله میشود فقط این سه کمیت پایسته میمانند.
هاوکینگ نشان داد که چگونه حدس ویلر میتواند در نظریه نسبیت بگنجد، قاعدتاً باید قوانین فیزیک در درون سیاهچاله ها نقض شود اما در آنجا هرج و مرج کامل برقرار نبود.
در همین دوران بود که هاوکینگ با اینکه گرفتار صندلی چرخ دار شده و وصدایش نیز وضع وخیمی پیدا کرده بود به لحظه ی «یافتم یافتم» خود رسید که او را در مسیر کشف عمده اش قرار داد.
هاوکینگ به این فکر افتاد که در افق رویداد سیاهچاله ها برای پرتوهای نور چه اتفاقی میافتد؟ وی میدانست که پرتوهای نور گسیلیده از افق رویداد ، یعنی سطح سیاهچاله هرگز نمیتوانند به یکدیگر برسند زیرا به حالت معلق درمی آیند، نه قادرند که بگریزند ونه میتوانند که به داخل سیاهچاله ها کشیده شوند. در یک جرقه ناگهانی وی معنی این موضوع را دریافت.
مساحت سطح سیاهچاله ها هرگز نمیتواند کاهش پیدا کند. به بیان دیگر حتی اگر دو سیاهچاله در هم ادغام شوند، یکدیگر را نخواهند بلعید. برعکس مساحت سطح کل آنها فقط میتواند بدون تغییر باقی بماند یا افزایش یابد، هرگز نمیتواند کاهش یابد. معانی ضمنی این نظریه، کل تصور ما از سیاهچاله را دگرگون کرد.
هاوکینگ پی برده بود که رفتار سطح سیاهچاله ها شباهتی مرموز با قانون دوم ترمودینامیک دارد. بنابراین قانون، آنتروپی(یا بی نظمی) در داخل یک سیستم منزوی همواره بدون تغییر باقی میماند یا افزایش مییابد.
این قانون بیان میکند که چرا برخی فرایندها برگشت ناپذیرند( چون برگشت پذیر بودن آنها مستلزم کاهش آنتروپی است) درنتیجه آنتروپی جهتی را تعیین میکند که در آن جهت فرآیندی برگشت ناپذیر باید طی شودو از یک لحاظ، برجهتی دلالت میکند که زمان باید درآن به پیش برود. بنابراین انطباق رفتار سیاهچاله ها بر قانون دوم ترمودینامیک ، فرض عدم صدق هرگونه قانون فیزیکی در مورد آنها را مردود می شمارد.
تا آن موقع محاسبات مربوط به سیاهچاله ها براساس نظریه نسبیت انجام شده بود که در این نظریه رفتار اجسام بزرگ محسوب می شود و اتفاق هایی که در سطح زیراتمی افتاده و منطبق بر نظریه کوانتومی بوده اند با این دیدگاه که آثار زیر اتمی در ابعاد عظیمی چون ستارگان رمبنده کم اهمیت خواهند بود نادیده انگاشته شده اند. هاوکینگ نشان داد که این فرض خطا است.
بنابر اصل عدم قطعیت هایزنبرگ تعیین همزمان موقعیت دقیق و تکانه (اندازه حرکت) دقیق یک ذره ناممکن است. حال اگر این اصل درمورد میدان ها -که میتوان آنهارا متشکل از ذرات پنداشت- اعمال شود نتایج قابل توجهی به دست میآید؛
فضا یک میدان است و درنتیجه اندازه گیری همزمان کمیت ها و آهنگ تغییرات آن با دقت مطلق ناممکن است ، از سویی فضا بنابر تعریف قطعاً تهی و خلأ است که این امر ایجاب میکند که اندازه میدان دقیقاً باید صفر باشد.
از آنجایی که اندازه گیری دقیق میدان هم از اندازه آن و هم از آهنگ تغییرش حاصل میشود، مطابق اصل عدم قطعیت هیچ میدانی نمیتواند اندازه دقیقاً صفر داشته باشد. به این ترتیب چیزی چون فضای تهی وجود ندارد و به جای آن حتی در فضا هم همواره کمترین عدم قطعیت وجود خواهد داشت؛ این عدم قطعیت را میشود نوسان بسیار کم دامنه درست از بالای صفر تا درست زیرصفر تصور کرد اما هرگز عملاً صفر نمی شود.
در خلآ هیچ چیز نمیتواند وجود داشته باشد پس برای توجیه نوسانهای دوسوی صفر ، می توان این امر را ناشی از کنار هم قرارگرفتن یک زوج ذرات مجازی دانست که متشکل از یک ذره و یک پادذره بوده و یکی از آنها مثبت و دیگری منفی است، کنارهم قرارگرفتن این ذرات، نابودی آنها را درپی دارد، این زوج ذرات پیوسته وجود واقعی مییابند و نابود می شوند ، تشکیل می شوند و یکدیگر را از بین می برند.
وجود سیاهچاله ها در فضا به معنای این است که این فرایند در تمامی پیرامون آنها در جریان است.
هاوکینگ اندیشید فضای افق رویداد نیز باید حاوی زوج ذرات مجازی باشد که به صورت گذرا وجود واقعی پیدا می کنند اما پیش از آنکه بتوانند خودشان را ازبین ببرند، باید تحت تأثیر سیاهچاله قرار گیرند، سیاهچاله ذره منفی را میرباید(جذب میکند) درحالی که ذره مثبت را به بیرون پرتاب میکند. این ذره به شکل تابش خواهد گریخت. سیاهچاله عملاً تابش گرمایی(یعنی گرما) گسیل میکند. بنابراین دارای دمایی قابل اندازه گیری است.
به همین ترتیب، ذره ای پرآنتروپی که به داخل سیاهچاله سقوط میکند سبب خواهد شد که مساحت سطح سیاهچاله افزایش یابد(مساحت سطح سیاهچاله پیرو شعاع شوارتسشیلد است که این شعاع هم به جرم دخیل در سیاهچاله وابسته است).
افزایش مساحت سطح سیاهچاله ، هرچقدر هم که کوچک باشد نشانه افزایش آنتروپی سیاهچاله است، اما اگر سیاهچاله آنتروپی دارد ، این امر حاکی از آن است که سیاهچاله باید دمایی داشته باشد.
این دما در عالم واقع باید ناچیز و تقریباً چشم پوشیدنی باشد،اما قطعاً در سیاهچاله وجود دارد. هاوکینگ نشان داده بود که سیاهچاله ها «سیاه» نیستند. آنها تابش؛گرما گسیل می کنند.
معنای ضمنی این مفهوم آن است که سیاهچاله ها درروهای (plug holes) نامحدودی در عالم نیستند که در پایین دست آنها ماده، فضا-زمان و قوانین فیزیک ناپدید شده باشند. حالا می شد این سیاهچاله ها را اشیایی تلقی کرد که درداخل عالم وجود دارند. این اشیا تابع قانون دوم ترمودینامیک هستند و انتروپی ودرنتیجه زمان دارند،نامریی نیستند ومی شود با قوانین فیزیک مشاهده شان کرد.
هاوکینگ این نظریه را در همایشی که در سال ۱۹۷۴ در آکسفورد برگزار میشد با صدای ناله مانند خود که به سختی قابل درک بود برای حضار توضیح داد و در پایان هم اعلام داشت که سرانجام سیاهچاله به صورت تابش خالص تبخیر خواهد شد و به بیان دیگر سیاهچاله در پایان راه خود منفجر خواهد شد.
مخاطبان در سکوت وحیرت از گفتههای هاوکینگ استقبال کردند اما جان تیلور ریاضیدان که سازمان دهنده همایش مزبور بود اعلام داشت: «متأسفم استیون، اما این حرفها به کلی بی معناست. »، هاوکینگ با حالت قهر از سالن بیرون رفت. یک ماه بعد هاوکینگ مقاله ای حاوی طرح کلی یافته هایش تحت عنوان «انفجارهای سیاهچاله؟» را در نشریه ی نیچر منتشر کرد. این مقاله یکی از زیباترین رساله ها در تاریخ فیزیک و هم ارز مقاله ی نسبیت عام اینشتین تلقی شده است. تیلور جوابیه ای خشم آگین و بی ثمر در نیچر منتشر کرد.
در ۳۲ سالگی به عضویت انجمن سلطنتی برگزیده شد و ۴ سال بعد به سمت استادی لوکاسی ریاضیات در کمبریج منصوب گردید. هاوکینگ که به دلیل پیشروی بیماری اش توانایی بلند کردن سر خود از روی سینه ، بدون کمک دیگران غذا خوردن، نوشتن و نیز تا حد زیادی از تکلم خود را از دست داده بود، قرایت متن سخنرانی خود به مناسبت نشستن به کرسی استادی لوکاسی با عنوان «آیا پایان فیزیک نظری نزدیک است؟» را به یکی از دانشجویانش سپرد.
او در این سخنرانی به مبحث «نظریه ی همه چیز » پرداخته بود. این نظریه توصیفی واحد و یکپارچه، سازگار و کامل از همه چیز فراهم میآورد(دراین حالت ، تمام ذرات بنیادی و تمام برهم کنشهای فیزیکی شناخته شده در عالم در یک مجموعه معادلات گنجانده میشوند. ) و پندار و توهم ماندگار تمامی فیلسوفان و دانشمندان از زمان یونان باستان به بعد بوده است.
او که فکر میکرد نظریه همه چیز تا پایان قرن بیستم کشف خواهد شد حتی نامزدی احتمالی در هشت بعد (ابر گرانش ) پیشنهاد کرد که بعداً معلوم شد پیچیده تر از آن است که تصور میشد در نتیجه هاوکینگ به نفع نظریه ابرریسمان ها در دیدگاههای خود تجدید نظر کرده است و اکنون پیشگویی میکند که موضوع نظریه ابرریسمان تا۲۰ سال آینده روشن خواهد شد و دراین صورت مسأله نهایی حل شده و ما به ماهیت همه چیز پی خواهیم برد.
هاوکینگ که به نیت کسب مقداری پول برای شهریه مدرسه دخترش این کار را آغاز کرده بود تصمیم گرفت طی تعطیلات تابستانی خود در آپارتمان اجاره ای اش در ژنو پیش نویس مزبور را مرور کند، ولی در همین ایام دچار انسداد نای شد که زنده ماندن او بدون دستگاه تنفس مصنوعی را غیرممکن میکرد.
جین دو گزینه پیش رو داشت: عمل جراحی نای شکافی که قدرت تکلم را برای همیشه از هاوکینگ سلب می کرد اما درعوض زنده ماندن او را تضمین میکرد یا مرگ او؛ جین گزینه اول را انتخاب کرد و پس از برگشتن به کمبریج هم برای تأمین هزینه های سرسام آور پرستار شبانه روزی و درمان از سازمانهای نیکوکاری در سراسر جهان درخواست کمک کرد.
یک انجمن خیریه آمریکایی کمکهای مالی لازم را در اختیار آنها گذاشت و یکی از خبرگان کامپیوتر از اهالی کالیفورنیا هم برنامه کامپیوتری خلق الساعه ای برای استیون هاوکینگ فرستاد که به وی امکان میداد با انتخاب کلمه موردنظرش از یک فهرست سه هزار کلمه ای با استفاده از کمترین حرکت انگشت با دیگران ارتباط برقرار کند.
نوشته بخش سوم ؛ استیون هاوکینگ ؛ قضیه تکینگی اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>نوشته بخش دوم ؛ استیون هاوکینگ و زندگی مشترک اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>بخش دوم ؛ استیون هاوکینگ و زندگی مشترک ؛ استیون هاوکینگ به کمبریج بازگشت و چندین ماه خود را در صفحه های موسیقی واگنر و ودکا غرق کرد. اما به تدریج ابرهای تیره آه و ناله و ترحم جویی کنار رفتند . دختر مهمانی سال نو به دیدنش رفت؛ نام او جین وایلد بود و تنها ۱۸ سال سن داشت.
جین به خداوند اعتقاد داشت و معتقد بود که هر چیزی برای هدف و منظوری آفریده شده است و ممکن است علیرغم آنکه رویدادها جلوه ای نامناسب و نامطلوب داشته باشند اما چیز خوب و مطلوبی از دل آن ها به وجود آید.
استیون هاوکینگ از دیرباز اعتقاد به خدا را وانهاده بود، اما نگرش جین به نظرش آشنا آمد و در دلش نشست. به یاد آورد که پیش از آنکه بیماری به سراغش بیاید از زندگی خسته شده بوده است و هیچ کاری به نظرش نمی رسید که به انجامش بیارزد اما حالا همه چیز فرق کرده بود؛ خواب دید که میخواهند اعدامش کنند، ناگهان پی برد که اگر حکم اعدام لغو شود کارهای ارزشمند زیادی است که میتواند انجام دهد.
در هر حال از نظر ذهنی و روانی داشت رو به بهبود میرفت ولی از لحاظ جسمی حالش چندان مساعد نبود. لوگرینگ به صورتی منظم پیشرفت نمیکند. درپی هر نوبت اوج گیری نشانههای بیماری معمولاً یک دوره پایداری فرا میرسد.
دکترها به استیون هاوکینگ خبر دادند که بیماریش وارد یکی از این دوره های وضع ثابت شده است اما این پیش آگهی خطا از کار درآمد و پیشروی بیماری ادامه یافت، درنهایت هاوکینگ مجبور شد با استفاده از عصا این طرف و آن طرف برود و پزشکان گفتند که او کمتر از دوسال دیگر زنده خواهند ماند.
هاوکینگ کماکان جین را میدید ولی از هرگونه احساساتی گری در رابطه شان اجتناب میکرد چرا که از ترحم متنفر بود و تصمیم داشت حتی الامکان مستقل باقی بماند اما آنها سرانجام باهم نامزد شدند و از نظر هاوکینگ این اتفاق همه چیز را تغییر داد. وی اکنون چیزی داشت که به خاطرش زندگی کند.
در سال ۱۹۶۵ کار برای دریافت Ph. D. را آغاز کرد و در همان سال هم ازدواج کرد. اراده ی مصمم هاوکینگ برانگیخته شده بود و نیروی مغزیش را به طور کامل، بدون کمترین پریشانی حواس متمرکز کرد و باید هم این شرایط فراهم میآمد. زیرا مسایلی که وی اینک متوجه آنها شده بود از جمله ی پیچیده ترین و بلندپروازانه ترین مسایل در کل حوزه کیهان شناسی به شمار میآمدند.
استیون هاوکینگ توجه کرده بود که نسبیت در سطح مکانیک کوانتومی با فیزیک سازگار نیست و بنابراین برای توضیح دادن و توصیف کردن سیاهچاله ها -که وجود آنها درکمال شگفتی از سال ۱۷۸۳ توسط جان میچل ،کشیش دهکده انگلیسی پیش بینی شده بود – ناکافی است.
میچل گفته بود که اگر ستاره ای به اندازه کافی بزرگ و چگال باشد هیچ نوری قادر نخواهد بود از سطح آن منتشر شده و بیرون بیاید، مشاهدات و رصدهای آسمانی اش وی را به پرداختن این نظریه رساند که عالم حاوی تعداد چشمگیری از چنین ستارگانی است که وجود آنها را میتوان از طریق اثر گرانشی آنها بر سیارات یا ستارگان مریی مجاورشان آشکارسازی کرد.
این ایده را در سالهای اولیه قرن بیستم کارل شوارتسشیلد، اخترشناس آلمانی احیا کرد. او نشان داد که وقتی تحت تأثیر نیروی گرانشی خودش رمبش کند، چیزهای معینی به وجود خواهند آمد. بنابر نظریه اینشتین درباره اثر گرانش بر نور، اثر نیروی گرانشی بعد از نقطه معینی تا جایی اقزایش خواهد یافت که هیچ چیزی،حتی نور قادر نخواهد بود از میدان گرانشی آن بگریزد.
این مرحله وقتی فرا خواهد رسید که ستاره میرمبد و شعاعش به مقدار معینی کاهش مییابد که این مقدار معین به جرم آن بستگی دارد.
این شعاع عبارت است از نقطه ای که در آن یک ستاره رمبشی به سیاهچاله ها تبدیل میشود. شوارتسشیلد پیش بینی میچل را به کمک نسبیت اثبات کرد. به تدریج نظریههای دیگری هم در حوزه کیهان شناسی مطرح شد که از میان آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد؛
نوشته بخش دوم ؛ استیون هاوکینگ و زندگی مشترک اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>نوشته بخش نخست ؛ استیون هاوکینگ ؛ نبوغ و مقاومت در برابر ناملایمات اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>بخش نخست ؛ استیون هاوکینگ ؛ نبوغ و مقاومت در برابر ناملایمات ؛ استیون هاوکینگ در سال ۱۹۴۲ و در سالروز مرگ گالیله در آکسفورد به دنیا میآید؛ پدر و مادر او هردو در آکسفورد درس خوانده بودند؛ پدرش فرانک پزشک بود و مادرش ایزابل در هنگام آشنایی با پدرش به شغل منشیگری مشغول بود، ایزابل در نهایت چهار بچه به دنیا آورد.
خانواده هاوکینگ ثروتمند نبود اما فقیر هم نبود، به همین ترتیب ظاهراً آنان در دوران ملال آور و سرکوب اجتماعی از اکثر دیگر خانوادههای متوسط نه خوشبخت تر بودند و نه بدبخت تر.
از این خانواده متوسط ، یک پسربچه ی مدرسه ای متوسط و معمولی سربرآورد. استیون دانش آموزی نحیف و لاغر مردنی، بی دست و پا و از لحاظ بدنی وجسمی نامتوازن و بدون اختیار کنترل حرکاتش بود: آدمی غیرقابل تشخیص و نامتمایز در میان همکلاسیهای معمولی.
در این احوال استیون هاوکینگ به علوم طبیعی علاقه مند شد و حتی یک آزمایشگاه علمی در خانه دایر کرد. به تدریج معلوم شد که استیون پسری تیزهوش است اما مدرسه شبه اشرافی اش نمیتوانست از او کار بکشد و آن را شکوفا کند.
او در خانه و در گوشه دنج خود با چندتن از همکلاسی های صمیمی اش به ابداع بازیهای صفحه دار پیچیده اقدام کرد، بازی کردن با این صفحات به ندرت کمتر از پنج ساعت طول می کشید و در تعطیلات گاه حتی می توانست تا یک هفته هم به درازا بکشد. تعجبی ندارد که پس از کوتاه مدتی خودش را در مقابل خودش دید. دوستان و خانواده اش هم تحت تأثیر قدرت غرق شدن کامل او در اندیشههای مربوط به مسایل غامض و دشواری قرار گرفتند که حل آنها غالباً ساعت ها به درازا میکشید. به نظر می رسید که استیون هاوکینگ از زیستن در یک دنیای منظم نظری لذت میبرد. تمرکز ذهنی او به نحو نامعمولی تجریدی بود.
این اندیشمند کوچولوی زیرک از قرار معلوم چندان وقتی صرف فکرکردن پیرامون امور و چیزها نمیکرد؛ او تلاش میکرد پی ببرد در کل عالم چه میگذرد.
در سال ۱۹۵۸ در امتحان آزمایشی و یکسال قبل از آزمون واقعی برای ورود به آکسفورد، چنان نمرات بالایی کسب می کند که فی المجلس یک کمک هزینه تحصیلی به او اختصاص داده می شود؛ استعدادهای پنهان هاوکینگ به یک تکان و ضربه نیاز داشت تا آشکار شود.
این اتفاق در شانزده سالگی وی و با سفر همه اعضای خانواده به هند و باقی گذاشتن استیون در انگلستان به منظور شرکت در امتحان ای لول افتاد.
جا گذاشته شدن استیون هاوکینگ از سوی خانواده اش ممکن است هر تأثیری بر او نهاده باشد اما باعث شد نفوذ نیروی خرد وی در زندگی اش برانگیخته وتحریک شود.
هاوکینگ در ۱۷ سالگی وارد آکسفورد شد تا در آن جا به تحصیل علوم طبیعی با تأکید بر فیزیک بپردازد.
او که در نوجوانی بیشتر به ریاضیات گرایش داشت،حال به این ارزیابی رسیده بود که ریاضیات تنها کلید فهم گستره جهان هستی است، خود کیهان کماکان ژرف ترین دل مشغولی و مشغولیت ذهنی وی را تشکیل میداد.
درس های استیون هاوکینگ چندان جاذبه ای در او ایجاد نمی کرد و او اگر روزی یک ساعت درس میخواند، آن روز خیلی خوشبخت بود. با همه ی اینها چندان تردیدی وجود ندارد که هاوکینگ را دانش آموزی استثنایی می دانستند، هرچند فقط به این علت که وی ناقض اصل بقای انرژی به شمار میرفت (جمع دریافتی شما از هرچیز نمیتواند از مقدار کاری که روی آن انجام میدهید تجاوز کند. )
استیون هاوکینگ هم از لحاظ موقعیت اجتماعی خود را نسبت به دیگران بالاتر میدید و هم خویشتن را باهوش تر از سایرین می دانست. علی رغم نمرههای کارنامه اش برآن شد که به درس خواندن ادامه دهد و کارشناسی ارشدش را در تحقیقات کیهان شناسی بگیرد.
بنابراین برای ادامه تحصیل در کمبریج و شرکت در کلاسهای هویل، بزرگ ترین کیهان شناس زمانه در خواست داد و به این شرط پذیرفته شد که بادرجه ممتاز در امتحانات نهایی قبول شود، برآوردن این شرط برایش دشوار نبود.
با این همه در آخرین لحظه اعتماد به نفسش را از دست داد و نمره نهایی اش در مرز بین اول و دوم قرار گرفت.
مطابق معمول این موارد به مصاحبه فراخوانده شد و وقتی درباره برنامه هایش از او پرسیدند پاسخ داد:«اگر اول شوم به کمبریج راه پیدا میکنم و اگر دوم شوم در آکسفورد خواهم ماند، از این رو انتظار دارم مرا شاگرد اول کنید.»
در سال ۱۹۶۲ برای اخذ درجه کارشناسی ارشد وارد کمبریج شد. استیون هاوکینگ ورودی ناخوشایند به کمبریج داشت در همان ابتدا پی برد که هویل او را به عنوان دانشجوی خود نپذیرفته است و دستیار هویل به عنوان استاد راهنمای او برگزیده شده است.
ضربه سختی به غرور او وارد آمد؛ هاوکینگ دیگر آن دانشجوی درخشان دوره لیسانس نبود؛ تعداد زیادی ستاره و ذهن درخشان علمی واقعی در کمبریج یافت میشد؛ کریک و واتسون در آزمایشگاه کاوندیش کمبریج ساختار DNA را کشف کرده و در همان هفته ورود هاوکینگ نوبل زیست شناسی و فیزیولوژی را برده بودند.
کندرو و پروتز نیز در همان آزمایشگاه جایزه نوبل شیمی را کسب کردند. . .
استیون هاوکینگ به زودی همه چیز را دشوار و سخت یافت. دیگر روزی یک ساعت درس خواندن کافی نبود و فقدان زمینه ریاضی دقیق و کامل هم به زودی خود را نمایان کرد.
بدتر از همه آنکه در پایان نیم سال تحصیلی و پس از بازگشت به خانه معلوم شد که سلسله حوادثی نظیر زمین خوردن در پله ها یا عدم توانایی در بستن گرههای بند کفش که گاهاً در این سالها برای او پیش آمده بود ناشی از بیماری تصلب جانبی توأم با کاهیدگی عضله مشهور به بیماری لوگرینگ است که یک بیماری فرساینده پیشرونده یاخته های عصبی در رشته نخاعی و مغز به شمار می رود.
در این بیماری، از بین رفتن یاخته هایی که کنترل فعالیتهای عضلانی را برعهده دارند باعث میشود با پیشرفت بیماری عضلات تحلیل رفته و روبه تباهی بگذارند و نتیجه بی حرکتی و سرانجام حتی فقدان تکلم است.
عملکرد جسم به یک حالت گیاهی کاهش پیدا م یکند، اما مغز در آن جسم کاملاً هوشیار و فعال باقی میماند. دراین میان برقراری تمامی ارتباطات ناممکن میشود و معمولاً بیمارظرف چند سال میمیرد.
ضربه مهلکی به هاوکینگ واردآمده و او عمیقاً تحت تأثیر واقعیت درمان ناپذیر بودن بیماری ومرگ قریب الوقوع خود قرارگرفته بود.
دختری که در مهمانی سال نو و درست پیش از رفتن وی به بیمارستان با او ملاقات کرده بود به نحوی مرعوب این جوجه روشنفکر یک دنده ژولیده موی شده بود وبه گفته او:«وی به راستی حالتی ترحم انگیز داشت. به نظرم میل و اراده به ادامه حیات را ازدست داده بود. »
استیون هاوکینگ به کمبریج بازگشت و چندین ماه خود را در صفحه های موسیقی واگنر و ودکا غرق کرد. اما به تدریج ابرهای تیره آه و ناله و ترحم جویی کنار رفتند . دختر مهمانی سال نو به دیدنش رفت؛ نام او جین وایلد بود و تنها ۱۸ سال سن داشت.
جین به خداوند اعتقاد داشت و معتقد بود که هر چیزی برای هدف و منظوری آفریده شده است و ممکن است علیرغم آنکه رویدادها جلوه ای نامناسب و نامطلوب داشته باشند اما چیز خوب و مطلوبی از دل آن ها به وجود آید.
استیون هاوکینگ از دیرباز اعتقاد به خدا را وانهاده بود، اما نگرش جین به نظرش آشنا آمد و در دلش نشست. به یاد آورد که پیش از آنکه بیماری به سراغش بیاید از زندگی خسته شده بوده است و هیچ کاری به نظرش نمی رسید که به انجامش بیارزد اما حالا همه چیز فرق کرده بود؛ خواب دید که میخواهند اعدامش کنند، ناگهان پی برد که اگر حکم اعدام لغو شود کارهای ارزشمند زیادی است که میتواند انجام دهد.
در هر حال از نظر ذهنی و روانی داشت رو به بهبود میرفت ولی از لحاظ جسمی حالش چندان مساعد نبود. لوگرینگ به صورتی منظم پیشرفت نمیکند. درپی هر نوبت اوج گیری نشانههای بیماری معمولاً یک دوره پایداری فرا میرسد.
دکترها به استیون هاوکینگ خبر دادند که بیماریش وارد یکی از این دوره های وضع ثابت شده است اما این پیش آگهی خطا از کار درآمد و پیشروی بیماری ادامه یافت، درنهایت هاوکینگ مجبور شد با استفاده از عصا این طرف و آن طرف برود و پزشکان گفتند که او کمتر از دوسال دیگر زنده خواهند ماند.
هاوکینگ کماکان جین را میدید ولی از هرگونه احساساتی گری در رابطه شان اجتناب میکرد چرا که از ترحم متنفر بود و تصمیم داشت حتی الامکان مستقل باقی بماند اما آنها سرانجام باهم نامزد شدند و از نظر هاوکینگ این اتفاق همه چیز را تغییر داد. وی اکنون چیزی داشت که به خاطرش زندگی کند.
در سال ۱۹۶۵ کار برای دریافت Ph. D. را آغاز کرد و در همان سال هم ازدواج کرد. اراده ی مصمم هاوکینگ برانگیخته شده بود و نیروی مغزیش را به طور کامل، بدون کمترین پریشانی حواس متمرکز کرد و باید هم این شرایط فراهم میآمد. زیرا مسایلی که وی اینک متوجه آنها شده بود از جمله ی پیچیده ترین و بلندپروازانه ترین مسایل در کل حوزه کیهان شناسی به شمار میآمدند.
استیون هاوکینگ توجه کرده بود که نسبیت در سطح مکانیک کوانتومی با فیزیک سازگار نیست و بنابراین برای توضیح دادن و توصیف کردن سیاهچاله ها -که وجود آنها درکمال شگفتی از سال ۱۷۸۳ توسط جان میچل ،کشیش دهکده انگلیسی پیش بینی شده بود – ناکافی است.
میچل گفته بود که اگر ستاره ای به اندازه کافی بزرگ و چگال باشد هیچ نوری قادر نخواهد بود از سطح آن منتشر شده و بیرون بیاید، مشاهدات و رصدهای آسمانی اش وی را به پرداختن این نظریه رساند که عالم حاوی تعداد چشمگیری از چنین ستارگانی است که وجود آنها را میتوان از طریق اثر گرانشی آنها بر سیارات یا ستارگان مریی مجاورشان آشکارسازی کرد.
این ایده را در سالهای اولیه قرن بیستم کارل شوارتسشیلد، اخترشناس آلمانی احیا کرد. او نشان داد که وقتی تحت تأثیر نیروی گرانشی خودش رمبش کند، چیزهای معینی به وجود خواهند آمد. بنابر نظریه اینشتین درباره اثر گرانش بر نور، اثر نیروی گرانشی بعد از نقطه معینی تا جایی اقزایش خواهد یافت که هیچ چیزی،حتی نور قادر نخواهد بود از میدان گرانشی آن بگریزد.
این مرحله وقتی فرا خواهد رسید که ستاره میرمبد و شعاعش به مقدار معینی کاهش مییابد که این مقدار معین به جرم آن بستگی دارد.
این شعاع عبارت است از نقطه ای که در آن یک ستاره رمبشی به سیاهچاله ها تبدیل میشود. شوارتسشیلد پیش بینی میچل را به کمک نسبیت اثبات کرد. به تدریج نظریههای دیگری هم در حوزه کیهان شناسی مطرح شد که از میان آنها میتوان به موارد زیر اشاره کرد؛
نوشته بخش نخست ؛ استیون هاوکینگ ؛ نبوغ و مقاومت در برابر ناملایمات اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>نوشته ساموئل هانتینگتون و نظریه برخورد تمدن ها اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>ساموئل هانتینگتون و نظریه برخورد تمدن ها ؛ ساموئل هانتینگتون هیچگاه عهده دار سمت رسمی دولتی نبوده، ولی از سازمان های دولتی مختلف در آمریکا همواره از همکاری وی به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم بهره مند بوده اند. ساموئل هانتینگتون برای نظریۀ برخورد تمدن ها شناخته شده است.
ساموئل هانتینگتون در سال ۱۹۲۷ در شهر نیویورک و در یک خانواده مهاجر انگلیسی به دنیا آمد. او تحصیلات ابتدایی را در این شهر طی کرد و مدارک لیسانس و فوق لیسانس خود را از دانشگاههای ییل و شیکاگو دریافت نمود.
وی در سال ۱۹۵۱ نیز پس از دریافت مدرک دکترای علوم سیاسی از دانشگاه هاروارد به تدریس در این دانشگاه پرداخت و برای مدتی نیز به ریاست دپارتمان های مختلف آن دانشگاه برگزیده شد. هانتینگتون از سال ۱۹۸۹ ریاست مرکز مطالعات استراتژیک دانشگاه هاروارد را عهده دار است.
ساموئل هانتینگتون هیچگاه عهده دار سمت رسمی دولتی نبوده، ولی از سازمان های دولتی مختلف در آمریکا همواره از همکاری وی به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم بهره مند بوده اند.
وی از سال ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۳ در سمت دستیار تحقیقات امور دفاعی با موسسه مطالعاتی بروکینگز همکاری داشته و از سال ۱۹۵۴ تا ۱۹۵۷ نیز پژوهشگر شورای تحقیقات علوم اجتماعی آمریکا بوده است.
وی در سال ۱۹۵۸ به مدت یک سال دستیار موسسه مطالعات امور جنگ و صلح در دانشگاه کلمبیا (نیویورک) بود و از سال ۱۹۷۷ تا ۱۹۷۸ نیز با عنوان هماهنگ کننده دفتر طرح و برنامه ریزی شورای امنیت ملی آمریکا با زبیگنیو برژینسکی در کابینه کارتر همکاری داشت.
ساموئل هانتینگتون از سال ۱۹۸۵ تا کنون با سمت تحلیلگر امور دفاعی و استراتژیک، با ارگانهای مختلف دولت آمریکا از جمله وزارت دفاع و وزارت امور خارجه همکاری می کند. هانتینگتون از سال ۱۹۸۶ تا ۱۹۸۷ ریاست انجمن مطالعات علوم سیاسی آمریکا را عهده دار بوده است.
ساموئل هانتینگتون همچنین بنیان گذار مجله فارین پالیسی است واز ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۷ سردبیر آن بود. وی در مراکز مهمی چون “کمیسیون سه جانبه” عضویت داشته است ، لیکن به دلیل اظهار نظر های افراطی و حمایت از آمریکا در جنگ ویتنام، با عضویت وی در آکادمی علوم آمریکا در سال ۱۹۸۵ مخالفت شد.
تحقیقات و آثار ساموئل هانتینگتون به طور کامل درباره مسائل آمریکا، به ویژه ابعاد نظامی و استراتژیک آن،سیاست تطبیقی، امنیت ملی و روابط بین الملل است. ارائه رهنمودهای استراتژیک و اجرایی به دولتمردان آمریکا نیز از ویژگی های آثار اوست.
وی به میزان زیاد از رخدادهای سیاسی و بین المللی دهه چهل میلادی که با آغاز جنگ سرد و رقابتهای شرق و غرب همراه بود، تاثیر پذیرفت. هانتینگتون به هنگام شکل گیری اندیشه سیاسیش، آمریکا را در معرض تهدید خارجی ناشی از کمونیسم شوروی می دید و از این رو به حمایت از جناح راست افراطی در مقابل جناح چپ و نهادهای لیبرال آمریکا حمایت کرد.
در این مسیر، وی ضمن پذیرش اندیشه ” محافظه کاری” به عنوان یک ایدئولوژی، با انتشار مقاله ای در سال ۱۹۵۸ اصول آن را تبیین کرد. به اعتقاد هانتینگتون هرگاه بنیان های جامعه ای در معرض تهدید قرار گیرد، ایدئولوژی محافظه کارانه حکم می کند که افراد آن جامعه افکار و نهادهای لیبرال را رها کرده، با تمام توان به مقابله با آن تهدید برخیزند و از بنیان های جامعه دفاع نمایند. تبلور چنین مکتب فکری و تداوم آن را به وضوح می توان در آثار و موضعگیری های هانتینگتون به صورتهای مختلف مشاهده کرد.
در حالی که در دهه پنجاه رقابت های آمریکا و شوروی در صحنه جهانی تشدید می شد و مسائل ناشی از جنگ کره نیز بر جامعه آمریکا سایه افکنده بود، اندیشه محافظه کارانه هانتیگتون، وی را بر آن داشت که به مطالعه سیاست های نظامی آمریکا و رابطه ارتش و جامعه بپردازد.
او با نگارش کتاب سرباز و دولت طرح نهادی شدن نیروهای نظامی و ضرورت تشکیل ارتش حرفه ای را پی ریزی کرد، با این باور که ارتش منظم تنها راه حل ایجاد ” دفاع ملی مناسب” و کنترل موثر کشور است.
برخی از صاحب نظران مسائل آمریکا در انتقاد از هانتینگتون، کتاب سرباز و دولت را نوعی تلاش برای مشروعیت بخشیدن به نگرانیهای امنیت ملی ملی آمریکا می بینند، آن هم در زمانی که اصلاً تصور نمی رفت که آمریکا قدرت برتر جهان خواهد شد. البته در این بین عده ای نیز کتاب هانتینگتون را به منزله دعوتی برای به نظامی گری تلقی می کنند.
در حقیقت هانتینگتون با شناخت اهمیت قدرت نظامی در دوران بعد از جنگ جهانی دوم، ضرورت دفاع ملی را در مقابل کسانی مطرح می ساخت که با نظامی گری مخالف بودند.
کتاب سرباز و دولت در زمره نخستین تحقیقاتی است که روابط ارتش، جامعه و دولت را مورد پژوهش قرار داده اند و مبداء گشایش باب جدیدی در مطالعات علوم سیاسی و همچنین آغاز گرایش جدی نویسنده آن به مطالعات استراتژیک به شمار می رود.
هانتینگتون تقریباً در تمام آثار خود به مسائل جهانی از منظر استراتژیک و آن هم بر محور منافع آمریکا می نگرد و ذهنمود می دهد. وی در پایان چهار سال همکاریش با مرکز مطالعات جنگ و صلح دانشگاه کلمبیا(نیویورک) ، سومین اثر پژوهشی خود را با عنوان دفاع مشترک : برنامه های استراتژیک در سیاست ملی منتشر ساخت و چگونگی روند شکل گیری سیاستهای نظامی و رفتار سیاسی را تبیین کرد.
وی همچنین در دوران همکاری با دانشگاه کلمبیا به اتفاق یار همراهش زبیگنیو برژینسکی، اثر دیگری را به نام قدرت سیاسی: آمریکا و شوروی منتشر ساخت.در این کتاب، نظامهای سیاسی دو کشور بررسی شده است.
ظاهراً هانتینگتون با انتشار این کتاب، زمینه جدید بررسی تطبیقی نظامهای سیاسی را برای تحقیقات خویش انتخاب کرده و متعاقباً نیز با انجام مسافرت های تحقیقاتی به کشورهای ژاپن،هند، شمال شرقی آسیا و آفریقای شمالی مشخصاً مطالعه تطبیقی نظامهای سیاسی کشورها به ویژه کشورهای جهان سوم و همچنین مشکلات آنها را در مسیر ایجاد نهادهای سیاسی ، بیشتر مورد توجه قرار می دهد و چند سال بعد نیز کتاب نظم سیاسی در جوامع در حال تغییر را نتشر می کند.
کتاب فوق، از مهم ترین و موثرترین آثاری است که در زمینه مطالعه تطبیقی سیاست های کشورها بعد از جنگ دوم، منتشر شده و از جمله کتاب های مرجع در رشته علوم سیاسی و مطالعه تطبیقی نظامهای سیاسی محسوب می شود. نویسنده در این کتاب، مهم ترین تفاوت سیاسی میان کشورها را در میزان اقتدار آنها می بیند و نه شکل حکومتشان.
به اعتقاد هانتینگتون نظریه پردازان و مجریان نظریه های سیاسی در کشورهای در حال تغییر باید به کارآیی نهادهای سیاسی کشورشان حساس باشند و نه به نوع حکومتی که بر آنها فرمان می راند.
آخرین اثر هانتینگتون موج سوم نام دارد. وی در این کتاب ظهور پدیده دموکراسی به عنوان ویژگی بین المللی دهه ۹۰ را بررسی کرده است. هانتینگتون آثار بسیار دیگری اعم از کتاب و مقاله منتشر کرده که بررسی آنها هدف اصلی این نوشتار نیست لیکن اشاره به این نکته ضروری است که برای هانتینگتون و طرفدارانش، شکست و متلاشی شدن شوروی، موفقیت فلسفه محافظه کاری در سیاست خارجی آمریکا محسوب می شود. وی در پاسخ به این پرسش که آیا پایان جنگ سرد را می توان اتمام مناقشات سیاسی، استراتژیک و ایدئولوژیک تفسیر کرد، نظریه “برخورد تمدن ها” را مطرح می سازد که فاقد خوش بینی نظریه ” پایان تاریخ ” فوکویاماست.
منبع: نظریه ی برخورد تمدن ها، ساموئل هانتینگتون، تهران: مؤسسه ی چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه
نوشته ساموئل هانتینگتون و نظریه برخورد تمدن ها اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>نوشته آبراهام مازلو و تئوري سلسله مراتب نيازها اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>آبراهام مازلو و تئوري سلسله مراتب نيازها ؛ آبراهام مازلو در سال ۱۹۰۸ متولد شد. او در سال ۱۹۳۴ دكتري خود را از دانشگاه ويسكانسين ايالت متحدة آمريكا دريافت كرد و تا سال ۱۹۵۱ در دانشگاه بروكلتين تدريس مي كرد. در سال ۱۹۴۵ كتاب « انگيزه و ويژگيهاي شخصي» را به چاپ رساند و در سال ۱۹۷۰ فوت كرد.
ابراهام مازلو با تئوري سلسله مراتب نيازها شناخته شده است. او يكي از پيشاهنگاني بود كه به روابط انساني توجه داشت و با نگرش وظيفه گرايي مخالف بود. هنگامي ارزش تئوري مازلو به عنوان يكي از تئوريها و نگرشهاي با ارزش در زمينه مديريت معرفي مي شود كه منابع انساني را در حكم يكي از داراييهاي سازمان بنگريم.
مازلو در مطالعات خود در مرحلة نخست نيازهاي انساني را گروه بندي كرد و پس از طبقه بندي نيازها براي آن سلسله مراتبي از ضروري ترين تا كمترين نيازها منظور كرد. مازلو معتقد بود هنگامي كه يك نياز برآورده شد انسان به تأمين نياز ديگر توجه مي كند و ترتيب سلسله مراتب تأمين نيازها از پايين هرم به بالاي هرم حركت خواهد كرد.
طبقه بندي مازلو به ترتيب تأمين نيازهاي فيزيولوژيكي يا جسمي، نيازهاي ايمني و امنيت ، نيازهاي اجتماعي و نهايتاً رضايت مندي شخصي در كسب دانش است.
اگرچه او هرمي را براي رفع نيازها ارائه نداد اما امروزه با كار ساير انديشمندان بر روي تئوري او شكل بندي و طبقه بندي نيازها به صورت هرم در آمده است و به نام هرم سلسله مراتب نيازها مشهور است.
بر همين اساس پنج سطح نيازهاي بشري را مي توان به شرح زير طبقه بندي كرد :
مازلو معتقد است در اين سلسله مراتب اولويتها و برتريهايي وجود دارد مثلاً آزادي بيان، آزادي نوشتار، قضاوت و برخورد عادلانه به حقوق افراد و اخلاق و شرافت و متانت در حقوق اجتماعي.
مازلو معتقد است بي توجهي به هر يك از اين عوامل سبب ايجاد مشكلات در تأمين ساير نيازها مي شود. مازلو اعتقاد دارد اين سلسله مراتب به هيچ وجه يك شكل بندي قطعي و دائمي ندارند و در مقابل جوامع، افراد، ساختارهاي فرهنگي بايد انعطاف پذير باشد.
اما برداشت عموم انديشمندان اين است كه در سلسله مراتب هرم نيازها به طور قطع بايد يك نياز كاملاً برآورده شود و سپس به طيف ديگري گام برداشته شود در حاليكه مازلو معتقد است اين طور نيست بلكه انسان نيز مانند حيوانات زماني كه قسمتي از يك طيف از نيازها را برآورد كرد به طيف ديگر وارد مي شود و حتي نيمه رضايتي از يك نياز براي او كفايت مي كند. بنابراين يك تداخلي در تأمين و ارضاء نيازهاي گروهها وجود دارد.
اگرچه آبراهام مازلو شرايط زندگي اجتماعي بشر را مورد تحليل قرار داد اما نظر او بيشتر توجه به مديريت نيروي انساني و كاركنان در سازمانها بود. مازلو نتيجه گيري ميكند اگر مديران نسبت به تشخيص نيازهاي كاركنان اقدام كنند مي توانند جلب رضايت آنان را به دست آورند و در نتيجه همواره رضايت مندي كاركنان با افزايش بهره وري همراه است.
منبع مورد استفاده برای تهیه این متن
اندیشمندان مدیریت، هوشنگ مؤمنی
نوشته آبراهام مازلو و تئوري سلسله مراتب نيازها اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>نوشته ادوارد ویتن؛ یکی از برجسته ترین فیزیکدانان معاصر اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>ادوارد ویتن؛ یکی از برجسته ترین فیزیکدانان معاصر ؛ ادوارد ویتن را عموماً به عنوان یکی از برجسته ترین فیزیکدانان معاصر می شناسند و در بین دانشمندان برخی هم لقب “اینشتین زمان ما” را به او داده اند. ادوارد ویتن اما چه به عنوان یک دانشمند و چه به عنوان یک انسان سرگذشت جالبی دارد.
ادوارد ویتن ریاضیدان و فیزیکدان آمریکایی و استاد در مؤسسه مطالعات پیشرفته است. او از پژوهشگران پیشرو جهان در نظریه ریسمان (پایهگذار نظریه- اِم) و نظریه میدانهای کوانتومی است. او در سال ۱۹۹۰ به دلیل تأثیرات کارهایش در ریاضی، موفق به دریافت مدال فیلدز شد. در سال ۱۹۹۵، وی نظریه-اِم را در کنفرانسی در دانشگاه جنوبی کالیفرنیا مطرح کرد
او در سال ۱۹۵۱ میلادی در شهر بالتیمور ایالت مریلند آمریکا به دنیا آمد. پدرش یعنی لوئیز ویتن یک فیزیکدان بود و در موضوع گرانش و نسبیت عام تخصص داشت.
ادوارد پس از گذراندن دوران دبستان و دبیرستان از آنجایی که به علوم سیاسی علاقه مند بود رشته تاریخ را در دانشگاه انتخاب کرد و کارشناسی خود را در همین رشته گرفت.
او در حین تحصیل به فعالیت روزنامه نگاری هم مشغول بود و مقالاتی را درچند نشریه معتبر سیاسی منتشر می کرد.
ادوارد ویتن برای ادامه تحصیل در رشته اقتصاد نیز ثبت نام کرد اما بعد از یک ترم از رشته اقتصاد انصراف داد و ریاضیات کاربردی و سپس فیزیک نظری را برای تحصیل انتخاب کرد.
ویتن در سال ۱۹۹۵ با ارائه نظریه اِم جهشی را در عرصه فیزیک ایجاد کرد. این نظریه که به قول استفن هاوکینگ شاید نظریه نهایی در فیزیک باشد برای نخستین بار از وجود اَبَرجهان و جهان های موازی و بی شمار شناور در آن پرده برداشت.
ادوارد ویتن به سبب پژوهش های ارزشمندی که در فیزیک نظری انجام داده، جوایز معتبر بسیاری نظیر مدال دیراک، جایزه آلبرت اینشتین، مدال فیلدز در ریاضیات و مدال ایزاک نیوتون را دریافت کرده است.
ویتن هم اکنون پژوهشگر ارشد مرکز مطالعات پیشرفته پرینستون آمریکا است و در آنجا تحقیق بر روی اسرار شگفت انگیز کائنات را ادامه می دهد.
ویتن با کارهایش – که پیشرفتهای فراوانی را در ریاضی موجب شدهاند – خدمات گستردهای را به فیزیک نظری رساندهاست. او در زمینههای نظریه میدانهای کوانتومی و نظریه ریسمان و همچنین توپولوژی و هندسه مربوط به این دو نظریه فعال بودهاست. دستاوردهای او شامل اثبات قضیه ی انرژی مثبت و کارهایش در زمینه ابرتقارن و نظریه مورس و معرفی نظریه میدانهای کوانتومی توپولوژیکی و کارهایش در زمینه تقارن آینهای و حدسش در زمینه وجود نظریه-اِم، میشوند. ویتن در سال ۱۹۹۰ موفق به دریافت مدال فیلدز از اتحادیه بینالمللی ریاضیات شد. او اولین فیزیکدانی است که این مدال را به دست میآورد.
اگرچه او قطعاً یک فیزیکدان است (همانطور که فهرست انتشارات او به وضوح نشان می دهد)، مهارت او در ریاضیات با تعداد کمی از ریاضیدانان رقابت می کند، و توانایی او در تفسیر ایده های فیزیکی به شکل ریاضی کاملاً منحصر به فرد است. او بارها و بارها جامعه ریاضی را با کاربرد درخشان بینش فیزیکی که منجر به قضایای جدید و عمیق ریاضی می شود شگفت زده کرده است… او تأثیر عمیقی بر ریاضیات معاصر گذاشته است. فیزیک در دستان او یک بار دیگر منبع غنی الهام و بینش در ریاضیات است
نوشته ادوارد ویتن؛ یکی از برجسته ترین فیزیکدانان معاصر اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>نوشته الوین تافلر ؛ از کوبه آینده و انتقال قدرت تا جنگ و ضد جنگ اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>الوین تافلر ؛ از کوبه آینده و انتقال قدرت تا جنگ و ضد جنگ ؛ الوین تافلر در سال ۱۹۲۸ متولد شد. اگرچه تافلر همیشه در سفر بوده است اما تجربه کاری و تحصیلات خود را در ایالات متحده آمریکا به اتمام رسانده است.
او درجات تحصیلی افتخاری نیز کسب کرده و سالها در دانشگاههای کورنل اشتغال داشته است. تافلر در سال ۱۹۶۵ اولین مقاله خود را در مورد ” کوبه آینده” در مجله افق نوشت. الوین تافلر در سال ۱۹۷۰ به عنوان مشاور در شرکت ای.تی.تی کار می کرد و در همین سال کتاب ” کوبه آینده” را به چاپ رساند.
تافلر کتاب بعدی خود را در سال ۱۹۸۰ به نام “موج سوم” چاپ کرد. چاپ کتاب دیگر تافلر به نام ” انتقال قدرت” در سال ۱۹۹۰ بود و کتاب مشهور او به نام جنگ و ضد جنگ در سال ۱۹۹۳ به پایان رسید. تافلر از سال ۱۹۹۶ انجمن تافلر را تاسیس کرد. تافلر در مطالعات و نوشته ها و مقالات خود به هیچ وجه از واژه های ” روند” و ” پیش بینی” استفاده نمی کند.
او اعتقاد دارد هیچ کس آینده را نمی تواند با قطعیت پیش بینی کند. وی معتقد به دگرگونی و تغییر است و می گوید باید تغییرات را شناخت و درک کرد. این دگرگونیها از دانش، علوم، فناوریها و هنر به وجود می آیند و با استفاده از فرا روشهای تجزیه و تحلیل با اثرات این دگرگونیها می توان آشنا شد.
اگر بخواهیم ارکان اندیشه الوین تافلر را برشماریم می توانیم به موارد زیر اشاره کنیم چرا که اگرچه تافلر تعداد زیادی کتاب نوشته است و مقالات بی شماری را تهیه کرده اما شهرت او در سه عنوان کتابهای زیر است:
۱- کوبه [شوک] آینده چاپ سال ۱۹۷۰
۲- موج سوم چاپ سال ۱۹۸۰
۳- انتقال قدرت چاپ سال ۱۹۹۰
وی معتقد است تفکرهای قدیمی، فرمولهای گذشته، ایدئولوژیهای متعصبانه هرچقدر هم که مفید باشند با حقایق منطبق نیستند. الوین تافلر اعتقاد دارد دخدادها و امواج در هر جامعه ی متناوب است. کشورهای پیشرفته در میان امواج و رخدادهای آینده قرار دارند در حالی که کشورهای در حال توسعه در رخداد امواج قبلی سیر می کنند، اما به هر حال این تغییرات به وقوع می پیوندند:
– تغییر در محیط کاری و بررسی تاثیرات فعالیتهای سازمان در محیط زیست؛
– تاثیر سازمان و تغییرات ان در عوام لپیرامونی مانند دانشگاهها، مدارس و گروههای حرفه ای؛
– بررسی تاثیر اطلاعات و نقش آن در تصمیم گیری های مدیران؛
– تغییر در وظایف و استراتژی های اجرایی دولتها و سازمان های دولتی؛
– تغییر در سازنده های روانی،اخلاقی، ارزشهای سازمان در ارتباط با خواسته های جامعه.
در نتیجه سازمان های آینده متاثر از سازنده های اکولوژیکی و پیرامونی، اخلاقی، سیاسی، مذهبی، و اجتماعی هستند.
هر سه کتاب تافلر دارای موضوعهای مستقل هستند اما یک تفکر و اندیشه را ارائه می دهند” دگرگونی و تغییر” آنچه که تافلر در سه کتاب خود بحث کرده است در کتاب انتقال قدرت انعکاس دارد. چکیده مطالب او این است که اثرات،تغییرات و دگرگونی ها بر جامعه چیست؟ در کتاب کوبه آینده روند تغییرات بر افراد و سازمانها گفتگو شده است. در کتاب موج سوم جهت تغییرات و اثرات آن بحث شده و در کتاب انتقال قدرت چگونگی کنترل و نظارت بر تغییرات موضوع بحث است.
نگاه تافلر مثبت است و معتقد است تغییرات با هرج و مرج متفاوت است. باید دگرگونی ها را فهمید و در استراتژی ها و راهبردهای خود منعکس کرد، آن وقت است که از صدمات آن در امانیم.
نوشته الوین تافلر ؛ از کوبه آینده و انتقال قدرت تا جنگ و ضد جنگ اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>نوشته هربرت بلومر ؛ جامعه شناس و بنیانگذار مکتب اندرکنش گرایی نمادین اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>هربرت بلومر ؛ جامعه شناس و بنیانگذار مکتب اندرکنش گرایی نمادین ؛ هربرت بلومر در سال ۱۹۰۰ میلادی در میسوری ایالات متحده امریکا متولد شد. وی پس از فارغ التحصیلی عملاً از سال ۱۹۳۰ وارد عرصه جامعه شناسی شد و یکی از معروفترین چهره های جامعه شناسی آمریکا به شمار می رود. او در طول حیات علمی خویش به سمتهای علمی بسیاری دست یافت.
از جمله رئیس گروه جامعه شناسی دانشگاه برکلی در کالیفرنیا، رئیس انجمن جامعه شناسان امریکایی و رئیس انجمن بین المللی جامعه شناسان و چندین سمت دیگر. از لحاظ مراتب دانشگاهی نیز به آخرین مدارج و رتبه های علمی یعنی مرتبه ” استاد برجسته” ارتقاء پیدا نمود.
وی در سال ۱۹۳۹ طی یک سخنرانی برای اولین بار مکتب خویش را با نامگذاری جدید اندرکنش گرایی نمادین معرفی و پایه گذاری کرد. آنچه وی مطرح می کند وجوه تکمیلی و اضافاتی بر کار “مید” است.
بلومر تا سال ۱۹۸۰ بیش از هفتاد مقاله علمی متفاوت در زمینه جامعه شناسی منتشر می کند و در سال ۱۹۶۹ مهمترین کتاب خود را تحت عنوان ” چشم انداز و روش کنش متقابل گرایی نمادی” به چاپ می رساند. او علاوه بر دارا بودن عنوان پرفسور برجسته، دارای دکترای افتخاری در علوم،کرسی استادی در دانشگاههای شیکاگو و برکلی بوده و تا سال ۱۹۶۱ ریاست موسسه علوم اجتماعی در دانشگاه برکلی را عهده دار بوده است.
همچنین استاد مدعو دانشگاهای میشیگان، ایووا،هاوایی و کالیفرنیای جنوبی بوده و در سال ۱۹۷۰ هم زمان با بازنشستگی از دانشگاه برکلی کرسی استادی دانشگاه بین المللی ایالات متحده را تا پایان عمر اشغال می نماید. ریاست انجمن جامعه شناسان امریکا،جامعه مطالعات اجتماعی و موسسه جامعه بین المللی از دیگر سمتهای ایشان می باشد.
پرفسور بلومر شاگرد خاص جرج هربرت مید بوده و تا سال ۱۹۳۰ به عنوان سخنگوی مکتب رفتارگرایی اجتماعی مید، معرفی شده بود. اما از این سال به بعد با قبول اصول اساسی کار مید، پایه های نظام فکری خود را پی ریخت و نام مکتب خود را ” کنش متقابل نمادی” نهاد.
همچنین اولین کسی که در پهنه علم جامعه شناسی رسماً با جامعه شناسان عواملی به مخالفت پرداخت، بلومر بود. وی تمام کارهایی را که جامعه شناسان قرن اخیر در خصوص تحلیل متغیرها انجام دادند ناقص و ناتوان از درک کامل واقعیت می داند.
او معتقد بود در علوم اجتماعی هیچ چیز تعیین کننده ای در مورد رفتار انسان نمی توان یافت. مثلاً در مطالعات پیرامون اعتیاد، محققین با ارائه جداول و آمارهایی به نتیجه هایی رسیده اند، من جمله این که برخی عدم وجود امکانات تفریحی را علت روی آوردن فرد به مواد وخدر می دانند و برخی وجود مرزهای آزاد و بازار ، والی آخر. ولی اینها هیچ کدام تحلیلی جمعه شناختی محسوب نمی شوند. باید فهمید که مشکل اعتیاد چیست؟ چرا تقریباً در تمام اقشار رخنه می کنند و هر لحظه از جای تازه ای سر بدر می آورد؟ چرا اعتیاد در خانه ها رشد می کند؟ باید جامعه شناس بفهمد که این درد از کجاست؟ باید مردم کوچه و بازار را از نزدیک مورد مطالعه قرار دهد و نباید ساخت جامعه و تاثیرات آن را به عنوان عاملی جبری تلقی نمود، بلکه باید آن را به عنوان فضایی که در ذهن عمووم مردم واقعی جامعه وجود دارد مورد بررسی قرار داد.
تنها در این صورت است که جامعه شناسی می تواند جدل حقیقی جامعه را باز شناسد و از بند های تحمیل شده سیستمهای متمرکز حاکم بر فرهنگ و جامعه رها شود و واقعیت خارجی فرهنگ و جامعه را دریابد.
در حقیقت آنچه بلومر طرح کرد باعث شد که مفاهیم تفسیری در جامعه شناسی آمریکا و اروپا جان تازه ای بگیرد و هدف و مسیر اصلی خود را بازیابد و راههای تازه ای فراسوی خود پیدا نماید. این به ویژه به نوع تفسیر وی از تجربه باز می گردد.
بدین سیاق بلومر تجربه گرایی و آزمون عینی را از شرایط اساسی تحقیق در علوم اجتماعی بر می شمارد. به نظر وی تحقیقی که در آن تجربه دخالت نداشته باشد، هیچگونه پایه و ارزش علمی ندارد. ولی تجربه نه به معنای به بند کشیدن حوزه قلمرو جامعه شناسی در میدان از پیش تعیین شده متغیر ها؛ بلکه به معنی تعمق و ژرف نگری درزندگی واقعی و عملی مردم، آنگونه که به واقع هست.
تجربه یعنی کشف واقعیاتی که در حرکت و پویش است و نیز بازبینی مستمر نتایجی که از تجربه عملی حاصل می شود.
نوشته هربرت بلومر ؛ جامعه شناس و بنیانگذار مکتب اندرکنش گرایی نمادین اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>نوشته جسی برنارد ؛ نظریه پردازی با برچسب فمینیست اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>جسی برنارد دارای نوعی گنجایش فوق العاده برای رشد و شكوفائی مدام ، در زندگی بوده است. او مرزهای نوین فكری را یكی پس از دیگری درنوردید.
برنارد این فراگرد زندگیش را در مقاله چهار انقلاب من: تاریخ زندگی انجمن جامعه شناسی آمریكا(۱۹۷۴) توصیف كرده است.
جسی برنارد در این مقاله و كار اخیرش آخرین انقلابش را به عنوان جنبشی به سوی فمینیسم معاصر یا آنچه كه خود در نهایت روشن اندیشی فمینیستی می نامد، قلمداد كرده است .
با پیگیری حركت برنارد به سوی مشاركت در روشن اندیشی فمینیستی، می توان تاریخ مشاركت زنان را در جامعه شناسی سده بیستم آمریكا بازنگری كرد.
جسی برنارد در هشتم ژوئن ۱۹۰۳ با نام جسی راویج در مینیاپولیس زاده شد.
نخستین رشد مهم زندگی او حركت از یك خانواده مهاجر كلیمی به دانشگاه مینه سوتا در سن ۱۷ سالگی بود.
در این دانشگاه او نه تنها از محیط مهاجرنشین نخستین خود بیرون آمد ، بلكه از آن مهمتر، در زمره كسانی درآمد كه در صدد استقرار جامعه شناسی به عنوان یك حرفه كاملا پذیرفته شده در جامعه دانشگاهی آمریكا برآمده بودند.
جسی برنارد شاگرد سوروكین بود كه پیگیرانه در صدد استقرار رشته جامعه شناسی در دانشگاه هاروارد بود و از محضر ال.ال. برنارد كه در بنیانگذاری مجله جامعه شناسی آمریكا نقش تعیین كننده ای داشت نیز سود جسته بود.
او چهار سال به عنوان دستیار پژوهشی برنارد خدمت كرد و سرانجام در سال ۱۹۲۵ با او ازدواج كرد.
همكاری او با جسی برنارد پایه او را در رهیافت اثباتگرایانه جامعه شناسی به عنوان علم تقویت كرد. او این رهیافت را در کارهای بعدیش رها نكرد و به همین خاطر پیوسته می توانست در كارهایش كه بیش از پیش وجهه ای كیفی و تحلیل انتقادی به خود می گرفت از پژوهشهای كمی با موفقیت سود جوید.
برنارد شوهرش كه در دانشگاه های مختلف امریكا مقام هایی را به دست آورد همیشه همراه بود.
او دكترای جامعه شناسی را در سال ۱۹۳۵ از دانشگاه واشینگتن سنت لوییز گرفت. در میانه دهه ۱۹۴۰ برناردها در دانشگاه ایالتی پنسیلوانیا كار می كردند و جسی در بحبوحه رشد اثباتگرایی خود به سر می برد.
رویگردانی جسی از اثباتگرایی در واكنش به رویدادهای جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد. بلای نازیسم اعتقاد او را به گنجایش علم برای دانستن و ایجاد یك جهان عادلانه بر باد داد.

در ضمن باعث شد كه رشد ریشه های كلیمی مهاجرش را دوباره مورد بررسی قرار دهد. این تجارب حساسیت جسی را نسبت به زمینه اجتماعی همه دانش ها تشدید كردند و به تدریج او را به موضع فمینیستی سوق دادند.
جسی برنارد در آغاز این گسستن از اثباتگرایی در میانه دهه ۱۹۴۰ در دانشگاه پنسیلوانیا مقام دانشگاهی مستقلی به دست آورد. شوهرش در ۱۹۵۱ درگذشت، ولی خودش تا سال ۱۹۶۰ در همین دانشگاه باقی ماند و به تدریس ، نوشتن و بزرگ كردن سه فرزندش ادامه داد.
در اوائل دهه ۱۹۶۰ جسی پیوسته در میان واشینگتن دی سی و دانشگاه پنسیلوانیا در رفت و آمد بود. اما سرانجام زندگی دانشگاهی را ترك گفت تا تمام وقتش را به نوشتن و تحقیق اختصاص دهد. پایگاه محلی او از میانه دهه ۱۹۶۰ واشینگتن دی سی بود،هرچند كه سمت افتخاری استاد ممتاز دانشگاه پنسیلوانیا را نیز یدك می كشید.
بدین سان دو دهه پس از جنگ جهانی دوم شاهد دوره دیگری از رشد و شكوفائی برنارد بود،دوره ای كه طی آن هویت حرفه ای مستقل از شوهرش به دست آورد و سپس خودش را از گرفتاریهای مرسوم دانشگاه خلاص كرد و بیش از پیش درصدد طرد علنی جامعه شناسی به عنوان یك علم اثباتگرا برآمد.
اما درخشانترین دوره رشد و شكوفائی جسی برنارد از ۱۹۶۴ به بعد بوده است.این واقعیت هم از جهت كیفیت و كمیت بازدهی برنارد و هم به عنوان نموداری از الگوی حرفه ای زندگی زنان،اهمیت دارد.
برنارد در این دوره دوازده كتاب و نیز مقالات و سخنرانیهای بیشماری را منتشر كرد و خودش را به عنوان یكی از صاحبنظران برجسته جامعه شناسی جنسیت شناساند. واكنش او در برابر سمتهای رهبری نیز با همین الگوی رشد و شكوفائی مشخص شده است. او نقشهای رهبری سنتی مانند ریاست انجمن جامعه شناسی امریكا را رد كرد تا بتواند بیشتر وقتش را به پژوهش نگارش و درگیری هر چه بیشتر در جنبش زنان اختصاص دهد.
در این دوره نوشته های اولیه خود را درباره خانواده و جنسیت مورد تجدید نظر قرار داد و به تدریج به سوی یك تفسیر فمینیستی روی آورد.
علاقه برنارد به زندگی زنان توانائی او را در بازاندیشی علایق اساسی در چهارچوب زمینه های نوین فكری نمودار می سازد. او از اواخر دهه ۱۹۳۰ پیوسته سرگرم بررسی و نوشتن درباره زندگی زنان بوده است.
آثار عمده برنارد عبارتند از:
آثار او با چهار خصلت اساسی مشخص می شوند، یك آن كه برنارد پیوسته می توانسته است از داده های سطح كلان برای رسیدن به نتیجه گیری های سطح خرد درباره كنش متقابل و تجربه ذهنی بهره برداری كند.
دیگر آن كه او اهمیت تجربه ذهنی را در استقرار ساختارهای اجتماعی دانش و ضرورت روش شناختی بررسی زندگی گروههای نامریی در چهارچوب جامعه شناسی سنتی خانواده، كنجكاویش را به بررسی زنان در چهارچوب جامعه شناسی جنسیت و سپس به سوی یك جامعه شناسی فمینیستی و انتقادی، سوق داده است.
برنارد افتخارات متعددی را در كارنامه اش به ثبت رسانده است و شاید بزرگترین افتخارش این باشد كه جایزه های گوناگونی را به اسم خود اختصاص داده است،جایزه هائی كه به گفته لیپمن بلومن مشخصه كسانی اند كه مانند خود جسی برنارد از نظر فكری و حرفه ای و نیز انسانی خدمات شایانی به جهان پژوهشگری و فمینیسم كرده اند.
نوشته جسی برنارد ؛ نظریه پردازی با برچسب فمینیست اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>