/**
Warning: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /home/theorium/theorium.net/wp-content/themes/disto/functions.php:931) in /home/theorium/theorium.net/wp-includes/feed-rss2.php on line 8
نوشته خانه اينشتين و سال های پایانی عمر او اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>خانه اينشتين در پرينستون فقط بهخاطر عكسهاي فراواني كه آنرا به چشم جهانيان آشنا ساخته است، از خانههاي ديگر قابل تشخيص است. اين خانه، خانهاي دو طبقه است كه در شماره ۱۱۲ خيابان مرسر پرينستون واقع شده است.
راهي كه به درب ورودي خانه منتهي ميشود، از شكافي در ميان بوتههاي هرس شده عبور ميكند.
در داخل، پلكاني چوبي در سمت چپ در ورودي، در امتداد ديواري آراسته به ساقههاي خشك شده ذرت، به طبقه دوم منتهي ميشود.
اتاق مطالعه اينشتين، مشرف به باغچهاي است با چند درخت زيباي كهنسال. قفسههاي كتاب، ديوارهاي سمت چپ و عقب اتاق را ميپوشاند.
در كنار پنجره، پُرترهاي از گاندي آويخته شده است. در سمت راست در ورودي اتاق، دري است كه به اتاق خواب اينشتين باز ميشود.
بر اين ديوار، چند تابلوي نقاشي برجسته و تصويرهايي از فاراده و ماكسول آويخته شده است.
در مقابل پنجره، ميز بزرگي است و در كنار آن، ميز كوچكي كه روي آن چندين پيپ و يك بومرنگ استراليايي قرار دارد. نزديك در ورودي اتاق، ميز گردي با يك صندلي راحتي به چشم ميخورد كه اينشتين دوست داشت روي آن بنشيند و كار كند.
اينشتين هر روز صبح خانه را ترك ميكرد و عازم مركز مطالعات پيشرفته ميشد. راهش از خيابان مرسر و كوچههاي سايهداري ميگذشت كه به محوطه زيباي مركز مطالعات پيشرفته پرينستون منتهي ميشد كه در آن، درختان زيباي جوزدار و افرا به وفور روئيده بود.
در اينجا، درخت ميوه و بهخصوص سيب، فراوان بود و با رسيدن تابستان، سيبهاي به زمين افتاده، گذرها را فرش ميكردند.
بدينسان، قدم زدن پيرمرد مهرباني كه همه مردم شهر، او را ميشناختند به منظرهاي آشنا در پرينستون تبديل شده بود.
بسياري از كساني كه اينشتين را ميشناختند ميپرسيدند چه چيزي در او برتر است: ذهنش با آن قدرت خارق العاده درك ساختار جهان، يا قلبش با آن واكنش عميق نسبت به اندوه انسانها و هرگونه تجلي بيعدالتي اجتماعي؟
خود اينشتين در اين مورد چنين ميگويد: “احساس تأسف، يكي از علتهاي مهرباني است. تأسف براي سرنوشت همنوعان، براي فلاكتي كه در اطراف ميبينيم، براي رنجها و ستمهاي انسانها. وابستگيهاي ما به زندگي و مردم، و پيوندهاي ما به جهان خارج، در ما واكنشي عاطفي نسبت به مبارزهها و مصيبتهاي پيرامون برميانگيزد.
اما علت ديگري هم براي مهرباني وجود دارد كه به كلي متفاوت است، و آن، احساس وظيفه بر اساس تعقل والا و روشن است. تفكر نيك و روشن، به مهرباني و ايثار ميانجامد زيرا اين همان چيزي است كه زندگي را آسانتر، كاملتر و غنيتر ميسازد و مخاصمه و غم و اندوه را از محيط و در نتيجه از زندگيمان ميزدايد.
برخورد صحيح اجتماعي، مددرساني، دوستي و مهرباني ميتواند از هر دو علت فوق ناشي شود، در مقام قياس ميتوان گفت كه هم از قلب بر ميخيزد و هم از ذهن. با گذشت سالها، آموختم كه به خصائل نوع دوم يعني خصائلي كه از تفكر روشن ناشي ميشود، ارزش هرچه بيشتر بدهم. خيلي وقتها ديدم عواطفي كه مبنايش تفكر روشن نبود، اگرنه مخرب، دستكم بيثمر بود.”

تفكر اينشتين در مورد جهان، سِيري داشت كه نه موانع جزئي ميتوانست متوقف يا منحرفش كند و نه غمانگيزترين رويدادهاي شخصي يا اجتماعي. به هنگام مرگ الزا، طبقه همكف خانهشان در پرينستون به صورت بيمارستان درآمده بود.
اينشتين در اتاق خود در طبقه بالا كار ميكرد. او از مرگ قريبالوقوع عزيزترين كس خويش عميقاً متأثر بود اما با همان شدت پيشين به كار ادامه ميداد. تنها چند روز پس از مرگ الزا، اينشتين كار خود را در مركز مطالعات ازسر گرفت.
خسته بهنظر ميرسيد و چهرهاش غمزدهتر از هميشه بود. در آنجا، فوراً بحث پيرامون دشواريهاي رياضي استخراج معادلات حركت از معادلات ميدان را از سر گرفت. براي اينشتين، فكر كردن مثل نَفَس كشيدن بود.
اينشتين، همواره اشتياق به سادهزيستي و محدود كردن نيازمنديهايش داشت. او در “جهان، آنگونه كه من ميبينم” مينويسد: “هر روز، صد بار به ياد ميآورم كه زندگي دروني و بيروني من، مبتني بر كار و زحمت انسانهاي ديگري است كه يا زندهاند و يا مردهاند، و بايد به خود بقبولانم كه بايد همانطور كه بهرهمند شده و ميشوم، بهرهرسان نيز باشم.
شديداً به زندگي ساده كشانده ميشوم و خيلي وقتها به ياد ميآورم كه در برخورداري از كار و زحمت همنوعان خويش اسراف ميكنم.”
به اين ترتيب، سادگي اينشتين (كه در نخستين ديدار، در سادگي لباسهايش موج ميزند) از نظر منطقي و عاطفي با خصوصيات اساسي زندگي دروني او پيوند دارد. بهطور كلي، اين مسئلهاي است كه در ساير ابعاد زندگي او نيز به چشم ميخورد.
هر گوشهاي از زندگي و رفتار او با آرمانهاي اساسياش هماهنگ است. اينشتين احساس مذهبياش را “نوعي حس حيرت و اعجاب پرشور نسبت به هماهنگي قوانين طبيعت” توصيف ميكند.
بسياري از كساني كه از نزديك او را ميشناختند و به خانه ی او رفت و آمد داشتند، تأكيد ميكردند كه او مذهبيترين انساني است كه تا به حال ديدهاند.
اما اينشتين، مذهبي به آن معنا كه اهل كليسا يا فرقهاي باشد نبود. خود بارها به انحاي مختلف گفته است كه: “مذهب من عبارت است از تحسين و ستايش فروتنانه روح برين نامحدودي كه خود را در چيزهاي كوچكي كه قادريم با ذهنهاي ضعيفمان درك كنيم آشكار ميسازد.
آن اعتقاد عميقاً عاطفي و دروني به حضور يك قدرت برين خردورز كه در عالم هستي تجلي پيدا ميكند تصور مرا از خداوند شكل ميبخشد.
” اينشتين، مواجهه با اسرار جهان را زيباترين تجربه انسان ميداند و مينويسد: “مواجهه با اسرار، زيباترين تجربهاي است كه انسان ميتواند داشته باشد. ذات علم و هنر حقيقي در چنين تجربهاي نهفته است.
كسي كه از اين حس عاري باشد و قابليت آن را نداشته باشد كه محو حيرت و شگفتي گردد، مردهاي بيش نيست، شمعي است كه به خاموشي گراييده . . .”
اينشتين در يك صبح بهاري در ۱۸ آوريل ۱۹۵۵ در سن ۷۶ سالگي در خانه اش از دنيا رفت. وصيتنامهاش صبح روز بعد خوانده شد. او درخواست كرده بود كه تدفين، بدون هيچگونه مناسك مذهبي يا تشريفات رسمي برگزار شود.
زمان و مكان تدفين ميبايست از همه بجز تني چند از دوستان نزديك كه جسدش را تا محل سوزاندن آن همراهي ميكردند، پنهان نگاه داشته شود.
مرگ اينشتين، مردم سراسر جهان را عميقاً متأثر ساخت. همانطور كه لئونيد آندريف در حكايت خود نوشته بود كه وقتي گاليور زنده بود، مردم ليليپوت شبها صداي تپش قلبش را ميشنيدند، اينرا ميتوان درباره اينشتين گفت.
مردم جهان با علم به اينكه چنين انساني در ميانشان ميزيست، به بزرگي و تعالي خرد اعتقاد پيدا كردند. اكنون اگرچه قلب اين بزرگمرد از تپش بازايستاده بود، اما نامش در قلب تاريخ انديشه ابدي گشت . . .
اين مجموعه، گردآوري بخشهاي مختلف كتاب Albert Einstein تأليف بوريس كوزنِتسوف (Boris Kuznetsov) است كه توسط انجمن فيزيك ايران منتشر شده است.
بوريس كوزنِتسوف از دهه ۱۹۴۰ به عضويت فرهنگستان علوم شوروي سابق درآمد و بعداً نيز معاون كميته اينشتين در اين فرهنگستان شد.
او همچنين عضو فرهنگستان تاريخ علم در پاريس و رئيس كميته آلبرت اينشتين در اتحاديه بينالمللي تاريخ و فلسفه علم بود.
برای مطالعه بیشتر می توانید نگاه کنید به کتاب: “آلبرت اينشتين”، بوريس كوزنِتسوف، ترجمه رضا رضایي، انتشارات انجمن فيزيك ايران،۱۳۷۴
نوشته خانه اينشتين و سال های پایانی عمر او اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>نوشته هیتلر ، آمریکا و اقامت اجباری اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>هیتلر در ۱۹۳۳ به قدرت رسيد و پس از آن “پاكسازيهاي” گسترده در دانشگاههاي آلمان آغاز شد.
در زمان به قدرت رسیدن هیتلر ، اينشتين به دعوت مؤسسه فناوري كاليفرنيا به عنوان استاد ميهمان در آمريكا بسر ميبرد. او به نيويورك رفت تا با كنسول آلمان در آمريكا صحبت كند. كنسول به او گفت كه نبايد از بازگشت به آلمان، ترسي به خود راه دهد، زيرا حكومت جديد در حق همه، عدالت را رعايت خواهد كرد و اگر او بيگناه باشد، هيچ اتفاقي برايش نخواهد افتاد. اما اينشتين اعلام كرد كه تا وقتي رژيم نازي در آلمان بر سر كار است، به آلمان مراجعت نخواهد كرد.
پس از آنكه گفتگوي رسمي آندو به پايان رسيد، كنسول درِ گوشي به اينشتين گفت: “آقاي پروفسور، حالا كه مانند دو انسان با هم صحبت ميكنيم، بايد بگويم كه كار درستي ميكنيد.”
اينشتين، پيش از آن از عضويت در فرهنگستان علوم پروس نيز استعفا كرده بود. او ميدانست كه نازيها بههرحال، فرهنگستان را مجبور به اخراج او (كه يهودي بود) خواهند كرد.
اخراج او بسياري از دانشمندان آلماني منجمله ماكس پلانك را در وضع دشواري قرار ميداد چراكه اگر آنها نسبت به اخراج اينشتين اعتراض ميكردند، خود نيز تحت تعقيب قرار ميگرفتند.
بنابراين او پيشدستي كرده و براي آنكه دوستان خود را از چنين مخمصهاي نجات دهد به فرهنگستان نوشته بود كه در رژيم كنوني نميتواند ديگر در خدمت دولت پروس باشد و بنابراين استعفا ميدهد.
در ابتدا فرهنگستان نميدانست چكار كند اما نهايتاً تحت فشار نازيها، بيانيهاي انتشار داد و اينشتين را متهم به انجام فعاليتهاي ضدآلماني كرد. فرهنگستان به اينشتين نوشت: “يك كلمه تعريف و تمجيد شخص شما از آلمان، در خارج از اين كشور تأثير عظيمي ميگذارد” و اينشتين پاسخ داد كه يك كلمه تعريف و تمجيد او از آلمان به معناي انكار همه باورهاي او به عدالت و آزادي است كه تمام عمر از آنها دفاع كرده است.
در ماه مارس ۱۹۳۳، پليس آلمان، خانه اينشتين و تمامي دارايي او را در برلين مصادره كرد و نوشتههاي او (و از جمله، مقالاتش در زمينه نسبيت) در يكي از ميادين برلين به آتش كشيده شد.
از آن پس، در دوران سلطه هیتلر و رژيم نازي، هرچند تدريس نسبيت در دانشگاههاي آلمان ادامه داشت اما از اينشتين، هيچ نامي برده نميشد.
بدين ترتيب، شاید به خاطر هیتلر بود که اينشتين ديگر براي اقامت به اروپا بازنگشت. در همان سال، “مؤسسه مطالعات پيشرفته پرينستون” در نيوجرسي آمريكا كه به تازگي كار خود را آغاز كرده بود از اينشتين دعوت كرد كه به عنوان پژوهشگر ارشد مؤسسه به آنجا برود و بدين ترتيب اينشتين به پرينستون رفت.
اينشتين همواره از اينكه براي انجام پژوهشهاي علمي، حقوق دريافت كند احساس شرمساري داشت.
او هميشه احساس ميكرد كه بايد شغل ديگري غير از پژوهش، معاش او را تأمين كند (در اين مورد، اسپينوزا براي او يك الگو بود. اسپينوزا از راه ساخت عدسي عينك گذران زندگي ميكرد) و حداكثر ترجيح ميداد به عنوان يك مدرس دانشگاه حقوق بگيرد و وقت آزاد خود را به پژوهش اختصاص دهد.
يكي از دوستان اينشتين به نام لئوپلد اينفلد چنين مينويسد: “اينشتين بارها به من گفت اهميتي نميدهد كه براي گذران زندگي با دستهاي خود كار كند و به كار مفيدي مانند كفشدوزي اشتغال ورزد و به فيزيك تنها به منزله يك سرگرمي بپردازد.
بازهم چيزي عميقتر در پس اين نگرش نهفته است و آن، احساس “معنوي” وابسته به كار علمي است كه يادآور احساس رياضتكشان مسيحي است. فيزيك چيزي بس والا و پر اهميت است. درست نيست كه دانشمند از راه فيزيك پول درآورد.
بهتر است براي گذران زندگي كار ديگري كرد، مثل نگهباني فانوس دريايي (۱) يا كفشدوزي . . .”
اما ادامه اين شيوه، ديگر براي اينشتين ممكن نبود. كار بر روي نظريه “ميدان واحد” ، تقريباً تمامي زمان او را به خود اختصاص ميداد.
اينشتين با ارائه اين نظريه سعي داشت به تبيين واحدي از تمامي قوانين فيزيك دست يابد (اينشتين، نخستين فيزيكداني بود كه نظريه “ميدان واحد” را مطرح كرد.
كار بر روي اين نظريه كه ميتوان آنرا مهمترين نظريه در حوزه فيزيك دانست، هنوز هم توسط فيزيكدانان بزرگ معاصر ادامه دارد).
در آن زمان، مردم از سرتاسر ايالات متحده مدام از او درخواست مشاوره، كمك يا سخنراني ميكردند و معمولاً هم هرچه ميخواستند به دست ميآوردند.
خلاصه اينكه كسي كه هميشه در جستجوي تنهايي بود، مجبور بود بيش از هر دانشمند بزرگ ديگري در جهان با افراد هرچه بيشتري ملاقات كند.
البته اين امر، تنها ناشي از اوضاع و احوال خارجي نبود بلكه به ماهيت جهانبيني اينشتين نيز مربوط ميشد.
عشق او به مردم، انتزاعي نبود. او كسي نبود كه بگذارد علاقهاش به سرنوشت بشريت، بر دلمشغولياش در مورد مصيبت اشخاص سايه اندازد.
اين، بار گراني بود بر دوش او چراكه ذهنش بسيار فراتر از زندگي روزمره ميرفت و شوق به انديشيدن در وجودش هميشه شعله ميكشيد.
اينشتين متفكري است تنها كه انزوا ميجويد و قهرماني است پرشور در عرصه عدالت اجتماعي كه قلبي گشاده و شوري صادقانه به ارتباط با مردم و در عين حال، تمايلي بيصبرانه به تنها بودن در جهان دروني خويش دارد.
او خود در كتاب “جهان، آنگونه كه من ميبينم” چنين مينويسد: “احساس پرشور عدالتخواهي و مسئوليت اجتماعيام همواره بهطور غريبي با بينيازي آشكار از تماس مستقيم با ديگر انسانها و جامعه بشري در تضاد قرار ميگيرد.
من به راستي يك مسافر تنها هستم و هيچگاه با تمامي وجودم به كشورم، خانهام، دوستانم و يا حتي به خانوادهام تعلق نداشتهام.
به رغم همه اين پيوندها، هرگز حس خلوت و نياز به تنهايي را از دست ندادهام. آدمي از محدوديتهاي تفاهم متقابل و همنوايي با مردم، كاملاً و بدون هيچ تأسفي آگاه ميشود.
بيترديد چنين آدمي تا اندازهاي فراغت خاطر خود را از دست ميدهد، از سوي ديگر، او از عقيدهها، عادتها و داوريهاي ياران خويش تا حد زيادي استقلال مييابد و از وسوسه برپاكردن تعادل دروني خود بر مبناي شالودههاي لرزان، اجتناب ميورزد.”
نوشته هیتلر ، آمریکا و اقامت اجباری اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>