/**
Warning: Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /home/theorium/theorium.net/wp-content/themes/disto/functions.php:931) in /home/theorium/theorium.net/wp-includes/feed-rss2.php on line 8
نوشته جامعه شناسی معرفت مانهایم (Sociology of Knowledge) اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>جامعه شناسی معرفت به منزله ی حوزه ای جدی، مستقل و قدرتمند از دانش بشری، تا دهه هفتاد قرن بیستم حضور چندانی در مباحث و مناقشات فیلسوفان نداشت. اما از اوایل دهه هفتاد بسیاری از فلاسفه بطور روز افزون به این حوزه توجه کردند و جامعه شناسی معرفت با سرعت اعجاب آوری در دهه های هفتاد و هشتاد میلادی پروار و پر نظریه گردید.
جامعه شناسی معرفت در معنای کلی و عام آن شاخه ای از جامعه شناسی است که رابطه ی فکر و جامعه را مورد بررسی قرار می دهد. جامعه شناسی معرفت در پاسخ به اینکه معرفت چه حوزه هایی را در بر می گیرد با این تقسیم بندی کلی موافق است که معرفت به چهار حوزه ی مجزای علم، فلسفه (اولی)، مذهب و ایدیولوژی تقسیم می شود.
تمرکز این حوزه ی فکری بر شرایط اجتماعی معرفت است و در این ارتباط کل تولیدات فکری، اعم از ایدیولوژی ها، مذاهب، فلسفه ها و علوم را به چهار چوب های تاریخی- اجتماعی شکل دهنده و دریافت کننده ی آنها متصل و مرتبط می داند و مسامحتاً می توان گفت که کار جامعه شناسی معرفت مطالعه ی رابطه ی زیربنای اجتماعی و روبنای ذهنی است.
دکتر سعید زیبا کلام در کتاب معرفت شناسی اجتماعی طرح و نقد ارا مکتب ادینبورا تاریخ تکون و تطور جامعه شناسی معرفت را به سه دوره تقسیم می کند:
دوره ی بنیان گذاری: که اجزا متفرّق و پراکنده ی جامعه شناسی معرفت در آثار مختلف مارکس، دورکم و شلر در حال تکوین و تقویم است. دوره ی دوم: دوره ی کاوشگری؛ که در آن جامعه شناسان معرفت عمدتاً قابلیت ها و تبعات آن چارچوب کلی را که در دوره ی بنیانگذاری طراحی و پی ریزی شده بود کاوش می کنند. و دوره ی سوم ، دوره ی ادینبورا: از اواخر دهه شصت آغاز می شود که چرخشی بنیادین ، به لحاظ معرفتی در جامعه شناسی معرفت روی داد و با طرح نسبی انگاری بنیادین و تمام عیاری که به میان آورد در میان سایر مکاتب جدید جامعه شناسی .
در یک نگاه تاریخی همه آنها که محیط اجتماعی و تاریخی را سر منشإ تاثیر و تغییر و به اصطلاح تعین فکر و معرفت در نظر گرفته اند از هواداران رسمی یا غیر رسمی رویکردی هستند که در تقسیم بندی های معاصر، مطالعات و تبعات جامعه شناسی معرفت نام گرفته است.
در تاریخ تفکر غرب سابقه مرتبط دانستن فکر با واقعیات اجتماعی به دوره کلاسیک یونان باستان باز می گردد و حتی گفته می شود که این عقیده ی افلاطون که معرفت حقیقی را برای افراد طبقات پایین جامعه میسر نمی دانست گویای ارتباط میان جامعه و معرفت است . هرچند این ارتباط را به نحو شفاف تری می توان در آرا اتمیست ها و سوفسطاییان تشخیص داد. البته چنین دیدگاهی به غرب محدود نمی شود و در مکتب کنفوسیوسی چینی و هندوییسم و بطور بارز و مشخص در آرا ابن خلدون دانشمند مسلمان نیز رگه هایی از چنین تفکری وجود داشته است.
بعد از حدود سه قرن پس از ابن خلدون، فراسیس بیکن با صحبت از بت های چهار گانه ی خود به عنوان منابع غفلت و گمراهی انسان نگاه دوباره ای به بحث ارتباط میان جامعه و معرفت انسان داشت. پس از او در میان آمپریست های انگلیسی نظیر لاک، هیوم و میل با تالیف آثاری درباره ی فهم انسان این ارتباط بیشتر مد نظر قرار گرفت و در اروپا هم فلاسفه اجتماعی مانند ویکو، روسو و منتسکیو رابطه فکر و جامعه را از روزنه های متفاوتی تقویت کردند. کانت تلاش کرد در فلسفه خود دو اردوگاه حس و عقل را آشتی دهد. در تفکر او جایی برای مؤلفه های اجتماعی وجود نداشت، فلسفه دیالکتیک هگلی و ادامه آن توسط شاگردان هگل بخصوص هگلی های جوان مانند بایر، استرنر،فویرباخ، روگ و در نهایت مارکس و انگلس سعی در پر کردن این خلا فلسفه ی کانت داشتند.
مارکس و سنت مارکسی شالوده ی تبیین فکر بر اساس تعین اقتصادی و طبقاتی اندیشه را پی افکندند و دورکم و سنت جامعه شناسی فرانسوی پیرو او مولفه های فکر را به اشکال و ماهیت های اجتماعی پیوند زدند و در نهایت ماکس شلر بود که به باز کردن ابواب و روزنه های جدیدتری در ارتباط فکر و جامعه دست یازید. پس از او مانهایم دومین شخصیتی بود که به شکلگیری جامعه شناسی معرفت کمک کرد و از آنجا که آثار او نسبت به آثار شلر از پیچیدگی های کمتری برخوردار بود با سرعت بیشتر منتشر شد و بطور رسمی معرف، جامعه شناسی معرفت شد.
این حوزه ی فکری در حال حاضر علاوه بر آلمان که در واقع مهد جامعه شناسی معرفت است با سرعت فراوان و توسط جامعه شناسان بنام در فرانسه (در سنت دورکمی) در انگلستان (مانهایم، اشتارک،پولانی و…) در ایتالیا (پارتو و گرامشی) و در آمریکا در سه شاخه نظری اروپایی، پراگماتیستی-رفتارگرایی (تابعین دیویی،مید و جمیز) و شاخه ی کاربردی با سرعت فراوان رو به گسترش است.
به عقیده مارکس: شیوه تولید در زندگى مادى خصیصه كلّى فرایند هاى اجتماعى، سیاسى و معنوى زندگى را تعیین مى كنند. این آگاهى بشر نیست كه هستى او را معین می كند، بلكه متقابلاً این هستى اجتماعى اوست كه آگاهى وى را مشخص مى سازد . یعنی طبقه ای که انسان در آن قراردارد افکار و نوع شناخت های او را مشخص می کند . یا به عبارت دیگر افكار مسلّط هر عصر، همواره افكار طبقه حاكمه آن بوده اند .
مانهایم متعهد شد كه تفسیر ماركس را كلیت بخشد به گونه اى كه عوامل مشاجرهاى را از آن دور سازد. درنتیجه، او كوشید تا ابزار كلى تحلیل را تغییر دهد. یعنى چیزى كه ابتداً براى ماركس حكم وسایل حمله علیه دشمنان را داشت، او مى خواست ابزارى بیافریند كه به طور موثّر در تحلیل از ماركسیسم همچون در تحلیل از هر سیستم دیگرى از اندیشه، مورد استفاده قرار گیرد.
هنگامى كه در فرمول بندى ماركس توجه به كاركرد ایدیولوژى در دفاع از حقوق ویژه طبقه و به تحریف و ابطال آرایى جلب شده است كه از موقعیت ممتاز طبقاتى متفكران بورژوازى نشأت یافته، آراءِ خود ماركس توسط ماركسیست ها به عنوان حقیقت و غیر جانبدارانه ارزیابى مى گردید، بدین خاطر كه آنها از طبقاتى برخاستند كه هیچ منافع ممتازى نداشته است تا از آن دفاع شود.
بر طبق نظر ماركس، مدافعان وضع موجود به ناچار به آگاهى باطلى رهنمون شده اند، در حالى كه منتقدان آنها، كه به طبقه در حال ظهور كارگر منتسب اند، از چنین تأثیرات منحرف كننده اى آزاداند و از این رو به آگاهى حقیقى تاریخى تحریف نشده، دسترسى دارند.
ولى جهت یابى مانهایم در قبال شناسایى از طریق تضّاد، این احتمال را مجاز شمرد كه همه آراء و حتّى حقایق نیز وابسته اند، و از این رو متأثر از شرایط اجتماعى و تاریخى جامعه اى هستند كه از آن ظاهر گشته اند. همین واقعیت مشابه كه هر متفكّرى با گروه خاصى در جامعه انتساب دارد. یعنى جامعه اى كه او در منزلت مشخصى را اشغال كرده و نقشهاى اجتماعى معینى را ایفا مى كند. جهان بینى روشنفكرانه او را تحت تأثیر قرار می دهد.
“بشر از سطوح انتزاعى ذهن ژرف نگر، با اشیاى این جهان آن طورى كه هست مواجه نیست و نه آنها به عنوان موجوداتى تنها، این چنین انحصارى، با بشر مواجه اند. بلكه متقابلاً، آنها با همدیگر و علیه یكدیگر در گروههاى متنوع سازمان یافته عمل مى كنند ، و درچنین هنگام، آنها با یكدیگر و علیه یكدیگر مى اندیشند”. لذا مانهایم به تعریف جامعه شناسى معرفتى به عنوان تئورى مشروط سازى اندیشه به شرایط اجتماعى وجودى آن رهنمون گردید.
از نظر او، همه معرفتها و اندیشه ها اگر چه به درجات متفاوت، به مكان و موقعیتى در داخل ساختار اجتماعى و فرآیند تاریخى مفید مى باشند، تنها در مواقعى خاص، گروه مشخصّى بیشتر ازسایر گروهها مى تواند به شناخت پدیده اجتماعى نایل شود. ولى هیچ گروهى قادر نیست كه به شناخت تام و كامل آن دسترسى یابد. اگر چه مانهایم در مواقع متعددى این آرزو را تأكید نمود كه روشنفكران مستقّل، ممكن است در عصر ما، به دیدگاه واحدى، آزاد از تعینات و تحددات و جودى دست یابند.
وظیفه این رشته جدید این بود كه ارتباط تجربى متقابل بین نقطه نظرات روشنفكرى و موقعیتهاى ساختى و تاریخى را كشف نماید. به هر تقدیر، دیدگاه مانهایم از همان آغاز با حجم زیادى از انتقاد، خصوصاً در آن زمینه هایى كه به نسبیت گراى عام مى انجامید، مواجه شد. گفته شده است كه اعتقاد به نسبیت گرایى و یا ربط گرایى «Relationism» واژهاى كه مانهایم آن را ترجیح مى داد _ حاوى تنقاضى درونى است زیرا كه باید “قطعیت” خود را پیش فرض نماید.
“جامعه شناسى معرفتى باید اعتبار خود را از پیش فرض كند البته اگر اعتقاد مزبور داراى معنایى باشد.”
حال اگر این فرض پذیرفته شود كه همه اندیشه ها با شرایط وجودشان تعیین مى شوند و از اینرو همه حقایق نسبی اند، دیگر اندیشه خود مانهایم نیز نمى تواند مدعى استثنایى ویژه باشد. در واقع مانهایم، بخصوص در نوشته هاى اولیه اش، باب چنین حملاتى را براى خود باز گذاشته بود.
به هر حال به نظر مى رسد كه وى قصد نداشت به این مطلب اشاره كند كه “تعینات وجودى تنها یك نوع از همه انواع تعیناتى است كه جایى براى آزمون افكار در دورههاى بعدى نمى گذارد. او صراحتاً بیان داشت كه در علوم اجتماعى همانند سایر رشته ها، ملاك نهایى حق یا باطل، در تحقیق و تفحص از عین خارجى یافت مى شود و جامعه شناسى معرفتى نمى تواند جایگزینى براى آن باشد”.
به هر تقدیر، مهم نیست كه چه بی دقتى ها و كمبودهاى روش شناختى گفته هاى مانهایم مورد داورى واقع شده اند. زیرا او مقدارى مطالعات عینى بر روى موضوعاتى چون “اندیشه محافظه كار” و رقابت به مثابه یك پدیده فرهنگى از خود بر جاى گذاشت، كه حتى توسط كسانى كه بر دستگاه نظرى مانهایم معترض بودند، به عنوان مشاركت هاى مهم او تمییز داده شده است.
o گروه موضوعی ← علوم اجتماعی
o نظریه پرداز ← عمدتاً کارل مانهایم / گروهی دیگر از جامعه شناسان و فیلسوفان
o تاریخ ارایه ← عمدتاً از دهه ۷۰
نوشته جامعه شناسی معرفت مانهایم (Sociology of Knowledge) اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>نوشته نظریه جامعه شناسی کلاسیک دوتوکویل اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>جامعه دموکراتیک ؛ خطر در جامعه مدرن: جامعه جدید چگونه جامعه ای است؟ برای فهم جامعه جدید دراندیشه توکویل باید نظریه کلان او را مورد توجه قرار دهیم.اگر نظریه کلان آگوست کنت، کارل مارکس و امیل دورکیم به ترتیب نامشان جامعه صنعتی، جامعه سرمایه داری، جامعه ارگانیکی است نام نظریه توکویل”جامعه دموکراتیکی “است.
جامعه دموکراتیک (یا به قول جامعه شناسان متاخر مدرنیته)جامعه ای است که خصیصه اصلی اش میل به”برابر شدن شرایط اجتماعی” است. در جامعه مذکور تمایزات ناشی از خانواده، قومیت، نژاد، مذهب و طبقه رسمیت ندارد و اغلب اعضای جامعه میل به برابر شدن دارند. منظور توکویل از میل به برابری به معنای برابری فکری و برابری اقتصادی نیست.
زیرا چنین برابری ای نه ممکن و نه مطلوب است بلکه منظور او برابری اجتماعی است. یعنی پایه های نظری و عملی تفاوت های موروثی به تدریج سست می شود و همه مشاغل، و مناصب و افتخارات درجامعه می تواند در دسترس همگان باشد و تعداد کثیری از اکثریت جامعه شرایط زندگی شان به هم نزدیک شود. هدف این جامعه همچون جوامع پیشامدرن کسب افتخار و عظمت نیست بلکه رفاه و آرامش بیشتر برای اعضای جامعه است.
توکویل پس از سفرش به آمریکا در مقام تعیین مصداق، چنین جامعه ای را در میان بورژواپیوریتن های مسیحی این کشور مشاهده کرد. البته او مداح و مبلغ جامعه دموکراتیکی آمریکایی نیست. بدین معنا که نه با دموکراسی انتظار دگرگون کردن همه سرنوشت بشر را دارد و نه همچون متفکران محافظه کار فرانسه چون ادموندبرک (۹۷-۱۷۲۹) اساس این جامعه را در حال تجزیه و تلاشی می بیند.
دموکراسی برای او ازیک طرف خصیصه بنیادی جامعه جدید است و برای تعداد زیادی از آدمیان رفاه را تسهیل می کند و از طرف دیگر این رفاه هیچ گونه درخشش و عظمتی درخود ندارد حتی این جامعه با مخاطرات سیاسی – اجتماعی جدی روبرو است.
درنگاه اول جامعه دموکراتیک جامعه خطرناکی به نظرنمی رسد. زیرا رژیم سیاسی متناسب با این جامعه رژیم آزادمنش است. بدین معنا که شهروندان جامعه همه باهم برابرند و هیچ فردی برفرد دیگری از حق ویژه برخوردار نیست. اداره چنین جامعه ای نمایندگان مردم طبق سازوکارهای دموکراسی پارلمانی منتخب موقت مردم هستند و فرمان حکومت را به دست می گیرند. ظاهراً حکومت دموکراتیک مذکور باید حافظ حقوق شهروندان باشد و مدیریت حل معضلات جامعه را برعهده بگیرد.
توکویل کم و بیش حضور چنین رژیم دموکراتیک آزادمنشی را در جامعه آمریکا تصدیق می کند. اما علیرغم پیروزی انقلاب شکوهمند و آزادیخواهانه (۱۸۷۹) مردم فرانسه به جای شکل گیری رژیم آزادمنش و دموکراتیک شاهد شکل گیری رژیم استبدادی دموکراتیک دراین کشور است، یعنی رژیمی که به نام اکثریت مردم به شهروندان اعمال قدرت می کند و به جای مردم سالاری مردم سواری می کند. ازاین رو جامعه فرانسه برخلاف جامعه آمریکا آن زمان جامعه خطرناکی است و ازچاله استبداد سیاسی رژیم پیش ازانقلاب به چاه استبداد جمعی و اجتماعی پس از انقلاب افتاده است.
ازنظر توکویل سربرآوردن دو نوع رژیم سیاسی از دل جوامع دموکراتیک – رژیم آزادمنش دموکراتیک و استبدادی دموکراتیک- را باید در شکل گیری “قدرت اجتماعی”در این جوامع جستجو کرد. منظور از شکل گیری روند “قدرت اجتماعی” در جامعه دموکراتیک چیست؟ درجامعه برابری خواه جدید سازوکارهای تثبیت کننده موقعیت های فامیلی، قومی، مذهبی و طبقاتی (یا به اصطلاح نهادهای میانی سنتی) از سکه می افتد و جامعه در وضعیتی قرار می گیرد که “فرد” فرمانروای سرنوشت خویش می شود. اما برخلاف انتظار، هستی این فرد در معرض نابود شدن نیز هست. زیرا این افراد پراکنده و ذره ای در برابر قدرت افراد و یا سازمانهایی که به نام جمع بر اعضای جامعه مدیریت می کنند (یا همان قدرت اجتماعی) ناتوانند. تا جایی که از نظر توکویل “قدرت اجتماعی” مذکور حتی میتواند از قدرت سیاسی شاهان در جوامع قدیم ستمگرانه تر باشد.
در قرن هجدهم، مونتسکیو (استاد فکری توکویل) آثار سوء قدرت سیاسی و استبداد دلبخواهانه و خودسرانه شاه را تشخیص داده بود و می گفت در برابر چنین قدرت آمرانه ای توصیه و موعظه به شاه سودمند نیست و از اصل قدرت در برابر قدرت و از اصل لزوم تفکیک و تعادل قوا برای جلوگیری از خود سریهای حکومت حمایت می کرد.
توکویل این کشف سیاسی مونتسکیو را قبول دارد اما به کشف جدید یا کشف “استبداد جمعی” دست می زند. از نظر او اگر در وضعیت جامعه جدید غور کنیم روند شکل گیری قدرت اجتماعی یا استبداد جمعی را (به خاطر رشد فردیت فزاینده از یک طرف و فروپاشی نهادهای میانی جامعه ازطرف دیگر) تشخیص می دهیم. توکویل می گوید اگر در جوامع دموکراتیک این قدرت جمعی استبدادی کنترل شود، همچون آمریکای قرن ۱۹، می توان شاهد نظام های سیاسی دموکراتیک آزادمنش بود. ولی اگر این قدرت استبداد جمعی مهار نشود ما همچون فرانسه شاهد استبداد دموکراتیک و مردم سواری به جای مردم سالاری خواهیم بود.
روند اعمال قدرت اجتماعی راتوکویل درچند لایه مورد توجه قرار می دهد و روشن می کند که چرا افراد آزاد شده درجامعه دموکراتیک برای مهار آن با مشکل روبه روهستند. حداقل سه شکل از اعمال قدرت اجتماعی در دو کتاب توکویل قابل ردیابی است.
اول نفوذ قدرت اجتماعی درعرصه سیاسی است. دراین عرصه به جای شکل گیری نظام سیاسی خدمتگزار به افراد، نظام سیاسی زورگو و مردم سوار شکل می گیرد. زیرا وقتی حکومت و حکمرانان به نام مردم برنامه های خود را اعلام و اعمال می کنند، اگر افراد جامعه با برنامه های مذکور مخالف باشند امکان اعتراض جمعی در مقابل این برنامه ها را ندارند. امکان اعتراض جمعی وقتی میسراست که مردم بتوانند خود را برای اعتراض به صورت دسته جمعی”بسیج”کنند، در حالی که مردم امکان بسیج دایمی ندارند.
تنها راه هایی که در برابر مردم وجود دارد این است که یا چهار سال صبرکنند تا اعتراض خود را با رای مخالف دادن در سر صندوق های رای به حکمرانان اعلام کنند یا نسبت به عرصه سیاست بی تفاوت وبی حس شوند.بی حسی و ناامیدی مذ کور در میان شهروندان یکی از عوامل تداوم خطر مردم سواری در جوامع مدرن و دموکراتیک است. به قول بودن”عامه مردم بر آن خواهند شد که میدان عمل را برای به بار آمدن نتایج انحرافی و آشفته ساز حاصل از نیات نیکوی دولت به کلی آزاد بگذارند.”(بودن:۱۵).
بودن به عنوان مثال سیاستهای همسان ساز دولت ها(مثلاًفرانسه) در زمینه آموزش و پرورش بدون ارتباط واقعی با مشکلات مردم و بدون مشورت با اولیای خانواده صورت می گیرد.سیاست هایی که هزینه های هنگفتی را بر افراد جامعه تحمیل می کند و بطور سیستماتیک نابرابری را در جامعه تثبیت می کند.این مردم سواری درحالی اعمال می شود که اعضای جامعه نمی توانند اقدام موثری دربرابر سیاست های یکسان سازحکومت ازخود بروز دهند.
شکل دوم اعمال قدرت اجتماعی، اعمال قدرت از طریق “عقیده عمومی”است. توکویل می گوید”در اکثر زمینه ها و تصمیم گیری های جامعه جدید نمی توانیم درستی و حقیقی بودن امور را تشخیص دهیم و ناگزیر ازتکیه کردن به دیگری هستیم.حتی”هیچ فیلسوف بزرگی درجهان نیست که در یک میلیون مورد از امور بنیاد کار را بر اعتقاد به دیگری قرار ندهد و به آن باور نکند.”(همان:۲۹). لذا جامعه پیچیده و متنوع جدید این ویژگی را دارد که افراد جامعه چیزی را”درست”بدانند که دیگران آن را درست می دانند.
به بیان دیگرعقیده دیگران (یا عقیده مشترک)یگانه راهنمای عقل افراد قرار می گیرد و بدینسان عقیده مشترک باسنگینی عظیمی بر ذهن هریک از افراد تاثیر می گذارد(همان). از نظر توکویل سلطه عقیده عمومی یا ایدیولوژی ها-در جامعه دموکراتیک، حکم دین را در جامعه پیشامدرن پیدا می کند. افراد جامعه از هر سو در معرض افکار گوناگون قرار دارند و بوسیله “اصل برابری” کشف واقعیت امور می تواند لوث شود. بدین معنا که گویی همه عقاید هم ارزش و ناچیز شمرده می شود و زمینه برای نفوذ استبداد عقیده عمومی فراهم میشود. پس سلطه عقیده عمومی نیز با ویژگی برابری خواه جامعه دموکراتیک در ارتباط است.
به عنوان مثال بودن، این سوال را مطرح می کند که چرا “نظریه وابستگی” در دهه هفتاد به یک عقیده عمومی در میان متفکران –خصوصاً متفکران جهان سوم- تبدیل شد. علت این نفوذ به خاطر درستی تجربی نظریه مذکور نبود بلکه این نظریه از اصل “برابری تغذیه” می کرد، زیرا طبق این نظریه کشورهای مرکز حق کشورهای پیرامون را با استخراج منابع اولیه آن ها (و تحمیل تولیدات و کالاهای خود به این کشورها) پایمال کرده بودند. لذا چون این نظریه نابرابری کشورها را برجسته می کرد از سوی شنوندگان درست قلمداد می شد و باعث شد در چند دهه گذشته عوامل درونی توسعه نیافتگی کشورهای جهان سوم مورد توجه قرار نگیرد.
شکل سوم اعمال قدرت اجتماعی می تواند از طریق جباریت کارشناسان، نخبگان و حتی روشنفکران اعمال شود.همان مردم سواری که دولت مردان می توانند به نام مردم بر افراد جامعه اعمال کنند کارشناسان و نخبگان هم می توانند به نام کل اعضای سازمان و اتحادیه و حزب خود بر اعضا تحمیل کنند. حتی این طور نیست که روشنفکران، به خاطر نیروی نقاد خود، اسیر وضع موجود نشوند و زیر بار مردم سواری نروند.
توکویل معتقد است حتی روشنفکری مثل ولتر که سه سال در انگلستان زندگی کرده بود اساساً توجهش به نهادهای آزادمنش و دموکراتیک انگلستان جلب نشد و هنگامی که به فرانسه بازگشت برآن تاکید نکرد. یا متفکران اقتصادی بلند آوازه فزیوکرات فرانسه با اطمینان کامل از آزادی عمل اقتصادی در هر جا و توسط هرکس، بدون اینکه هیچ مانعی را در برابر قدرت بی مهار دولت مطرح کنند، دفاع می کردند. به بیان دیگر این متفکران از اصل متناقض اقتصاد رقابتی حکومتی!دفاع می کردند بدون اینکه با یک نقد جدی ازسوی افراد جامعه روبه رو شوند. جدای از خطر جزم گرایی، روشنفکران همچون مردم عادی از اصل “خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو!” نیز تاثیر می پذیرند.

در اندیشه توکویل در برابر خطر دایمی قدرت اجتماعی (در پایمال کردن هستی فرد) میتوان به چهار نکته اشاره کرد.
اول اینکه او جامعه شناس نوستالژیکی نیست که برای بی پناهی فرد در جامعه جدید در آرزوی بازسازی نهادهای میانی دوران پیشامدرن باشد. از نظر او پایه های فکری، اقتصادی و اجتماعی اغلب نهادهای میانی دوران مدرن (مانند نهاد کلیسای کاتولیک، نظام فیودالی و نهادهای اشرافی) به سرعت در حال فروپاشی است و بازگشت به گذشته ممکن نیست.
دوم، نهادهای میانی مدرن مانند اتحادیه های صنفی، سندیکاهای کارگری، انجمن های علمی، هنری، ادبی و جنبش های اجتماعی می توانند در برابرقدرت اجتماعی و خطر مردم سواری مقاوت کنند.اما توکویل معتقد است که حضور همه جایی اشکال قدرت اجتماعی خصوصا قدرت عقیده عمومی چنان قوی است که میتواند مجال تنفس و حیات موثر را از نهادهای میانی، مدنی و فرهنگی نیز بستاند.
سوم، توکویل به دو مولفه نیروی دستگاه قضایی و قدرت روزنامه ها بهای بیشتری می دهد.از نظر او قدرت قاضیان عدلیه در دوران پیشامدرن نیز یک نیروی سیاسی در برابر قدرت شاه بود. اما باز هم به عقیده وی نیروی قضایی نمی تواند نیروی همیشه در صحنه قدرت اجتماعی را به طور اساسی خنثی کند. زیرا حتی دادگستری مستقل از حکومت (که مونتسکیو برآن تاکید می کرد) عمدتا در مواقعی می تواند عمل کند که شکایتی به آن ارجاع شود در غیر اینصورت امکان مقاومت ندارد.
روزنامه ها هم می تواند دربرابر فریب حکمرانان و عقاید کلیشه ای عمومی مقاومت کنند. ولی توکویل توجه ما را به ضعف روزنامه نگاران جلب می کند.روزنامه نگاران هم اسیر “گزینش دلبخواهانه” هستند.یعنی اغلب روزنامه نگاران دنبال سوژه هایی میروند که دوست دارند اتفاق بیفتد. یا به دنبال مصادیقی می گردند که مؤید نظرات مورد علاقه آنان باشد.بقول روشنفکران فرانسوی روزنامه صاحب نفوذی چون “لوموند” سال ها رونق اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی را، بدون توجه به حضور همه جایی وحشتناک توتالیتاریانیسم، به خواننده فرانسوی القا می کرد و دل مردم را می برد. بنابراین با توجه به چهار نکته مذکور این سوال پیش می آید پس آن داروی شفابخشی که توکویل برای علاج خطر مردم سواری در جامعه دموکراتیک آزادمنش تشخیص داده چیست که در جامعه دموکراتیک استبدادی فرانسه کمیاب بود؟
داروی شفابخش را باید در مقاومت “فرد” در جامعه جدید جستجو کرد، اما نه هر نوع “فردی”. از نظر او افراد خاصی میتوانند در برابر خطرات قدرت اجتماعی و مردم سواری مقاومت کنند آنها پیوریتن ها یا بورژواهای مذهبی در آمریکای نیمه دوم قرن ۱۹ هستند. این افراد تعدادشان در آمریکا بیشتر از فرانسه دوران توکویل بود و به همین جهت آمریکا، شاهد دموکراسی آزادمنش و فرانسه شاهد دموکراسی استبدادی بود. در اینجا منظور توکویل را از فرد خاص بیشتر باید روشن کرد.
او معتقد است افراد در شرایط عادی فرق بین آنچه که “حقیقی” است با آنچه که “عمومی” است ( و از ناحیه جامعه القا میشود) می فهمند. لذا فرد میتواند تحمیق و اسیر نشود و “دلش میخواهد آزاد بماند”. همین که فرد می تواند آثار سوءقدرت اجتماعی را تشخیص دهد حکایت از آن دارد که وی کاملاً سرسپرده نیست. این ویژگی انتقادی و حرکت با فاصله فرد از جمع و این روح آزادگی نکته ای است که در فرایند جامعه پذیری افراد در جامعه باید مورد توجه قرارگیرد و آموزش های مذهبی نقش محوری دراین فرآیند دارند.
توکویل فرد فرهیخته ای است که به هیچ دستگاه فکری و اصولی جزمی دل نمی بندد ولی بر”یقین های اخلاقی” که ریشه در آموزش های ادیان الهی دارد، تاکید فراوانی میکند. او شأن احکام توصیفی و تبیینی “بودن” امور را از شأن احکام اخلاقی “چگونه بودن” امور جدا میکند. به بیان دیگر او متفکری است که در تشریح امور جامعه احکام توصیفی را با احکام تجویزی و اخلاقی مخلوط نمیکند. ولی او به جد معتقد است که “چگونه بودن” جزو مسوولیت های فردی است و این مسوولیت های فردی وقتی متعهدانه و مسوولانه انجام میگیرد که فرد به ارزشهای واقعی (مثل حقیقت جویی و احترام به دیگری) اعتقاد داشته باشد. ارزشهایی که ادیان الهی مبلغ آن هستند.
او میگوید استبداد جمعی به ایمان مذهبی نیاز ندارد، (تنها به مقداری ترس نیازدارد) بلکه آزادی به یقین های اخلاقی و دینی نیاز دارد. زیرا دموکراسی آزادمنش متکی بر افراد و شهروندانی است که مسوولانه و اخلاقی عمل می کنند و افرادی بی حس و بی مسوولیت نیستند که اگر چنین باشند مستحق سواری دادنند.
از این رو، توکویل آشکارا روشنفکران فرانسه را به باد انتقاد می گیرد و میگوید این روشنفکران نقد نهادهای کلیسا را در دوران مدرن تا نفی ایمان مذهبی افراد به پیش برده اند. لذا دموکراسی فرانسوی از “ایمان مذهبی” و از مسوولیت شناسی فردی و از تعهد اخلاقی شهروندی محروم است. به بیان دیگر جامعه دموکراتیک و برابری خواه فرانسه در شرایط کم بودن تعداد افراد اخلاقی و مسوول، نظام سیاسی دموکراتیک استبدادی را تولید می کند.
o گروه موضوعی ← علوم اجتماعی
o نظریه پرداز ← آلکسی دوتوکویل
o تاریخ ارایه ← قرن ۱۹ میلادی
نوشته نظریه جامعه شناسی کلاسیک دوتوکویل اولین بار در بنیاد بین المللی تئوری ها و دکترین ها. پدیدار شد.
]]>